تبليغاتX
بین الحرمین
بین الحرمین
آخرين مطالب
عکس از گنبد حرم امام حسین و حضرت عباس
حیات سیاسی امام رضا(ع)
حقوق همسایگان در سیره و سخن نبوی(ص)
قوّه مجریّه در اندیشه اسلامی
ماجرای فدک و شهادت حضرت زهرا(س) و علل شهادت حضرت چه بود؟
اسامى و اوصاف و القاب حضرت مهدى (عج)
بهترین هدیه به امام زمان عج
شعر در مورد امام زمان
تدفین شهدای گمنام در ایام فاطمیه
كرامات حضرت فاطمه معصومه(س)
ناپيدائي عقل‌گرايي شيعي در سلوك روشن‌فكري
خواص دارویی بابونه
ناله نکن
سخنی دیگر از دکتر علی شریعتی در مورد زندگی کردن مردم و حضرت علی
شهادت امام رضا (ع)
عنایت امام رضا
در مورد شهادت امام زمان و دوران پس از وی
سخنان مقام معظم رهبری
تمامیت 22 بهمن,روز نمایش اتحاد ملی
امام حسین در آیینه ی شعر و ادب
حرم
حرف دل
لهوف
امام حسين(عليه السلام) چگونه يزيد را رسوا مي‌كند؟

آرشيو مطالب
آذر 1388
آبان 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
پيوندها
قهرمان-بهادر ریاضی
کازرون نما
کازرون نیوز
عکس از گنبد حرم امام حسین و حضرت عباس

احسان | 17:0 - شنبه بیست و هشتم آذر 1388
+ |
حیات سیاسی امام رضا(ع)
علی بن موسی الرضا علیه السلام، امام هشتم شیعیان روز یازدهم ذیقعده سال 148 ق. در مدینه دیده به جهان گشود و در صفر سال 203 ق. در 55 سالگی به وسیله مأمون (هفتمین خلیفه عباسی) در سنابادِ نوقان (که امروز یکی از محل های شهر مشهد است) مسموم شد و به شهادت رسید. مرقد منوّر این امام همام در مشهد مقدّس مزار عاشقان و دلدادگان اهل بیت علیهم السلام است. دوران امامت آن حضرت 20 سال (183 - 203 ق.) بود؛ حدود 10 سال از امامت آن حضرت در عصر خلافت هارون الرشید (پنجمین خلیفه عباسی)، قاتل پدر بزرگوارش امام کاظم علیه السلام بود. امام رضا علیه السلام، در این عصر در مدینه می زیست و همواره تحت نظر و مورد مزاحمت هارون و حاکمان منصوب از جانب او به سر می برد. در حدود سال 196 ق. مأمون، فرزند هارون با نیرنگ و قتل امین (برادرش) بر مسند خلافت نشست و خلافت او 21 سال طول کشید. مأمون، امام هشتم علیه السلام را از مدینه به خراسان آورد و به ظاهر می خواست با نزدیک جلوه دادن خود به آن حضرت، جلوی شورش ها را بگیرد و مردم را از خود راضی نگهدارد.

در مورد تاریخ زندگانی حضرت رضا علیه السلام چه بسا سؤالاتی مطرح شود؛ از جمله اینکه:

1. چرا امام رضا علیه السلام ولایت عهدی را از مأمون پذیرفت؟

2. دلائل پذیرش ولایت عهدی چیست؟

3. اوضاع فرهنگی و اجتماعی جامعه آن روز و موضع گیری امام علیه السلام در پذیرش ولایت عهدی چگونه بود و...؟

در این پژوهش مختصر، قصد داریم پاسخ جامع و قانع کننده ای برای این سؤالات بیابیم.

پس از آنکه امام پیشنهاد خلافت (خلیفه شدن) را نپذیرفت، خود را در برابر نقشه سیاسی دیگری یافت. مأمون بعد از امتناع امام از خلافت، این بار ولایت عهدی خویش را به وی پیشنهاد کرد. امام می دانست که منظور مأمون، تأمین هدف های شخصی است؛ لذا این بار نیز امتناع ورزید؛ ولی اصرار و تهدیدهای مأمون چنان اوج گرفت که امام به نا چار با پیشنهاد او موافقت کرد.

دلائل پذیرش ولایت عهدی

امام رضا علیه السلام به این حقیقت توجه داشت که در صورت نپذیرفتن ولایت عهدی، نه تنها جان خود؛ بلکه جان علویان و دوستدارانش نیز در معرض خطر قرار خواهد گرفت.

افزون بر آنچه گفته شد، بر امام لازم بود که جان خویش و شیعیان را از گزندها برهاند؛ زیرا امت اسلامی به وجود آنان و آگاهی بخشیدنشان بسیار نیاز داشت. اینان باید باقی می ماندند تا برای مردم چراغ راه و راهبر و مقتدا در حلّ مشکلات و هجوم شبهه ها باشند.

آری، مردم به وجود امام و دست پروردگان مکتب وی نیاز داشتند؛ چرا که در آن زمان، موج فکری و فرهنگی بیگانه ای بر جامعه اسلامی چیره شده بود که در قالب بحث های فلسفی و تردید برانگیز نسبت به مبادی خداشناسی، با خود کفر و الحاد به ارمغان می آورد.

روشن است که ردّ قاطع ولایت عهدی، امام و پیروانش را به دست نابودی می سپرد؛ علاوه بر این، پذیرش از سوی امام علیه السلام نوعی اعتراف از سوی عبّاسیان به سهیم بودن علویان در حکومت بود.

از دیگر دلائل قبول ولایت عهدی از سوی امام، این بود که مردم، اهل بیت علیهم السلام را در صحنه سیاست حاضر بیابند و آنان را به دست فراموشی نسپارند و نیز گمان نکنند که آنان همان گونه که شایع شده بود، فقط عالمان و فقیهانی هستند که در عمل، هرگز به کار ملت نمی آیند. امام خود نیز به این نکته اشاره نموده است؛ هنگامی که «ابن عرفه» از حضرت پرسید:

«ای فرزند رسول خدا! با چه انگیزه ای وارد ماجرای ولایت عهدی شدی؟»

امام پاسخ داد:

«با همان انگیزه ای که جدّم علی علیه السلام وادار به حضور در شورا شد.»(1)

و نیز امام با پذیرش این مسئولیت، چهره واقعی مأمون را به همه شناساند و با افشا ساختن نیّت و هدف های وی، هرگونه شبهه و تردیدی را در مورد نیّت های شوم او برطرف نمود.

آیا امام، رغبتی به این کار داشت؟

اینها که گفتیم، هرگز دلیلی بر میل باطنی امام برای پذیرفتن ولایت عهدی نیست. همان گونه که حوادث بعدی اثبات کرد، امام علیه السلام می دانست که هرگز از دسیسه های مأمون و دار و دسته اش در امان نخواهد بود و گذشته از جانش، مقامش نیز تا مرگ مأمون پایدار نخواهد ماند. امام به خوبی درک می کرد که مأمون به هر وسیله ای که شده، برای نابودی وی تلاش و اقدام خواهد کرد. تازه اگر هم فرض می شد که مأمون هیچ نیّت شومی در دل نداشت، با توجّه به سنّ امام، امید زیستن تا پس از مرگ مأمون بسیار ضعیف می نمود. پس، این دلایل هیچ کدام برای توجیه پذیرش ولایت عهدی از سوی امام کافی نبود.

برنامه پیشگیری امام

از آنجا که امام رضا علیه السلام در پذیرفتن ولایت عهدی اختیاری ندارد و نمی تواند این مقام را وسیله رسیدن به هدف های خویش قرار دهد، زیان های گرانباری پیکر امت اسلامی را تهدید می کند. از سویی، امام نمی تواند ساکت بنشیند و چهره ای موفّق در برابر اقدامات دولتمردان نشان دهد... پس باید در برابر مشکلاتی که در آن زمان وجود دارد، برنامه ای بریزد. اکنون درباره این مشکلات سخن خواهیم گفت:

1. انحراف فرمانروایان

با کمترین توجه در تاریخ، روشن می شود که فرمانروایان اموی و عباسی تا چه حدّ از نظر عقیدتی و منش عملی، با مبانی دین اسلام تعارض و ستیز داشتند؛ همان اسلامی که با نامش بر مردم حکم می راندند. مردم نیز به موجب تسلّط حکومت، «اسلام» را همان گونه می فهمیدند که اجرایش را در متن زندگی خویش مشاهده می کردند. پیامد این اوضاع، انحراف روز افزون و گسترده از خطّ صحیح اسلام بود که دیگر مقابله با آن، آسان نبود.

2. عالمان فرومایه و عقیده جبر

گروهی خود فروخته که فرمانروایان، آنها را «عالم» می خواندند، برای خشنودی حکومت ها، مفاهیم و تعالیم اسلامی را به بازی می گرفتند تا بتوانند «دین» را طبق دلخواه حکمرانان استخدام کنند و خود نیز به پاس این خدمتگزاری، به نعمت و ثروتی برسند. این مزدوران حتی عقیده «جبر» را جزو عقاید اسلامی قرار دادند؛ عقیده فاسدی که بی مایگی آن بر همگان روشن است. این عقیده به این دلیل رواج داده شد تا حکمرانان بتوانند آسان تر به استثمار مردم بپردازند و هرکاری که می کنند، قضا و قدر الهی معرّفی شود تا کسی جرأت اعتراض نداشته باشد. در زمان امام رضا علیه السلام از عمرِ این عقیده فاسد، یک قرن و نیم می گذشت؛ یعنی از آغاز خلافت معاویه تا زمان مأمون.

3. تحریم قیام

عالمان خود فروخته دستگاه جور، قیام بر ضدّ سلاطین ستمگر را از گناهان بزرگ می شمردند و با همین دستاویز، از برخی عالمان بزرگ اسلامی سلب آبرو می کردند. این دسته از عالمان درباری «تحریم قیام و انقلاب» را از عقاید دینی می شمردند.(2)

برنامه امام رضا علیه السلام

امام علیه السلام با سرگرم دیدن حکمرانان، فرصت کوتاهی به دست آورد تا وظیفه خود را برای آگاه کردن مردم ایفا نماید. این فرصت، همان فاصله زمانی بین در گذشت هارون الرشید و قتل امین بود؛ ولی شاید بتوان گفت که فرصت مزبور - البتّه به شکلی محدود - تا پایان عمر امام درسال 203 ق. نیز امتداد یافت. امام با شگرد ویژه خود، نفوذ گسترده ای بین مردم پیدا کرد و حتی نوشته هایش را در شرق و غرب کشور اسلامی منتشر می کردند.

موضع گیری های امام علیه السلام

امام رضا علیه السلام مواضع گوناگونی برای رو به رو شدن با توطئه های مأمون اتّخاذ می کرد که مأمون انتظارش را نداشت.

موضع نخست

امام تا وقتی در مدینه بود، از پذیرفتن پیشنهاد مأمون خودداری کرد و آن قدر سرسختی نشان داد تا برای همه روشن شود که مأمون به هیچ قیمتی از او دست بردار نیست. حتّی برخی از متون تاریخی به این نکته اشاره کرده اند که دعوت امام از مدینه به مرو، به اختیار خود او نبوده است.

اتّخاذ چنین موضع سرسختانه ای بدین دلیل بود که حضرت به خوبی به توطئه ها و هدف های پنهان مأمون آگاهی دارد... تازه با این شیوه، امام توانسته بود شکّ مردم را نیز پیرامون آن رویداد برانگیزد.

موضع دوم

به رغم آنکه مأمون از امام خواسته بود از خانواده اش هرکه را می خواهد همراه خویش به مرو بیاورد، امام با خود هیچ کس؛ حتی فرزندش امام جواد علیه السلام را هم به همراه نبرد. در حالی که این سفر، سفرِ کوتاهی نبود. امام حتی می دانست از این سفر بازگشتی نخواهد داشت.

موضع سوم

امام در نیشابور، در میان ده ها و بلکه صدها هزار تن از مردم استقبال کننده، روایت «سلسلةالذّهب» زیر را خواند:

«حدّثنی ابی موسی الکاظم، عن ابیه جعفرالصادق، عن ابیه محمدالباقر، عن ابیه علیّ زین العابدین، عن ابیه شهید کربلاء، عن ابیه علیّ المرتضی قال: حدّثنی حبیبی و قرّة عینی رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم قال: حدّثنی جبریل علیه السلام قال: سمعتُ رَبَّ العزّة یقول: کلمة لا اله الاّ الله حصنی فَمَنْ قالها دخل حصنی و مَنْ دخل حصنی امن من عذابی (3)؛ پدرم موسی کاظم، از پدرش جعفر صادق، از پدرش محمدباقر، از پدرش زین العابدین، از پدرش شهید کربلا، از پدرش علی مرتضی نقل کرد که فرمود: دوست من و نور چشم من رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: جبرئیل علیه السلام گفت که: از پروردگار شنیدم که فرمود: کلمه «لا اله الاّ الله» (توحید) دژ من است، پس هرکس آن را بگوید، داخل دژ من شده است و هرکس به دژ من وارد شود، از عذاب من در امان است.»

صاحب کتاب نیشابور می گوید:

«شمرده شد بیش از 20 هزار نفر این حدیث را می نوشتند».(4)

در کتاب اعیان الشیعه آمده است:

امام در فقره آخر حدیث «سلسلة الذّهب» پس از اندکی تأمّل، به آنها (حضّار و نویسندگان) فرمود: این موضوع شروطی دارد: «و انا من شروطها؛ پذیرش امامت از جمله شروط آن (ایمنی از عذاب الهی به واسطه پذیرش توحید) است.» 20 هزار یا به قولی 24 هزار نفر، این سخن را نوشتند.»(5)

«احمد بن حنبل»، رئیس مذهب حنابله در جامع مُسند معروف به مسند احمد، می گوید:

«اگر این اسناد بر دیوانه ای خوانده شود، شفا می یابد»!

جالب اینکه امام درآن شرایط، هرگز مسایل فرعی دین و زندگی مردم را عنوان نکرد؛ نه از نماز و روزه و از این قبیل مطالب چیزی گفت و نه مردم را به زهد و آخرت اندیشی تشویق کرد. امام حتی از آن موقعیت شگرف برای تبلیغ به نفع شخص خویش نیز سود نجست و با آنکه به یک سفر سیاسی به مرو می رفت، هرگز مسایل سیاسی یا شخصی خویش را با مردم در میان ننهاد. به جای همه اینها، امام به عنوان رهبر حقیقی مردم، توجه همگان را به مسئله ای که مهم ترین مسئله زندگی حال و آینده شان به شمار می رفت، جلب کرد.

آری، امام در آن شرایط حسّاس فقط بحث «توحید» را پیش کشیدند؛ چرا که توحید پایه هر زندگی با فضیلتی است که ملت ها به کمک آن از هر بدبختی و رنجی، رهایی می یابند. اگر انسان توحید را در زندگی خویش گم کند، همه چیز را از کف داده است.

رابطه ولایت و توحید

پس از خواندن حدیث توحید، ناقه امام به راه افتاد؛ ولی هنوز دیدگان هزاران انسان شیفته به سوی او بود. همچنان که مردم غرق در افکار خویش بودند و یا به حدیث توحید می اندیشیدند، ناگهان ناقه ایستاد و امام سر از عَماری بیرون آورد و با صدای رسا فرمود:

«کلمه توحید شروطی هم دارد، و آن از جمله من هستم.»

در این جا، امام یک مسئله بنیادین دیگری را عنوان کرد؛ یعنی «ولایت» که همبستگی شدیدی با «توحید» دارد؛ چرا که اگر ملّتی خواهان زندگی با فضیلت است، پیش از آنکه مسئله رهبری حکیمانه و دادگرانه برایش حلّ نشود، هرگز امورش به سامان نخواهد رسید. اگر مردم به ولایت نگروند، جهان صحنه تاخت و تاز ستمگران و استعمارگران خواهد بود که برای خویش حقّ قانونگذاری - که مختصّ خداست - قائل شده و با اجرای احکامی غیر از حکم خدا، جهان را به وادی بدبختی، شقاوت، سرگردانی و بطالت خواهند کشاند.

اگر به راستی رابطه ولایت با توحید را درک کنیم، درخواهیم یافت که فرموده امام «و آن شرط، من هستم» یک مسئله شخصی نبوده است. هدف امام این بود تا یک موضوع اساسی و کلّی را خاطر نشان سازد. بنابراین پیش از قرائت حدیث مزبور، سلسله آن را هم ذکر می کند و به مخاطب می فهماند که این حدیث، کلام خداست که از زبان پدرانش نقل شده و آنان نیز از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم شنیده اند. چنین شیوه ای در نقل حدیث، از امامان ما بسیار کم سابقه است؛ مگر در موارد بسیار نادری مانند این جا که امام می خواست «رهبری امّت» را به مبدأ اعلی و خدا پیوند دهد.

امامت، مقام الهی

امام در نیشابور از فرصتِ به دست آمده برای بیان این حقیقت سود جست و در برابر صدها هزار نفر، خویشتن را به حکم خدا، «امام مسلمانان» معرّفی کرد.

بنابراین، امام بزرگ ترین هدف مأمون را با آگاهی بخشیدن به توده های مردم، درهم کوبید؛ زیرا مأمون می خواست با کشاندن امام به مرو، از وی اعتراف بگیرد که بنی عباس و حکومتش قانونی است.

نکته مهم

امامان علیهم السلام در هر مسئله ای که ممکن بود «تقیّه» را روا بدانند، در مسئله امامت هرگز تقیّه نمی کردند. روشن است که تقیّه نکردن در بیشتر موارد، برایشان خطرناک بود و این، خود حاکی از اعتماد و اعتقاد عمیق امامان علیهم السلام به حقّانیت ادّعایشان بود. از باب مثال، در زندگی امام کاظم علیه السلام مشاهده می کنیم که آن حضرت با ستمگری چون هارون الرشید برخورد می کند؛ ولی بارها و در فرصت های گوناگون حقّ خویش را برای رهبری و امامت به رخ او می کشد و خود را امام و جانشین پیامبرخدا صلی الله علیه وآله وسلم می داند.(6) هارون نیز در مواردی به حقّانیّت امام علیه السلام اعتراف می کند.

موضع چهارم

امام علیه السلام چون به مرو رسید، ماه ها گذشت و او همچنان از موضع منفی با مأمون سخن می گفت. او نه پیشنهاد خلافت و نه پیشنهاد ولایت عهدی؛ هیچ کدام را نمی پذیرفت تا اینکه مأمون با تهدیدهای پی درپی قصد جان حضرت را کرد.

امام با موضع خود، زمینه را طوری آماده کرد تا مأمون را رویاروی حقیقت قرار دهد. امام فرمود: «می خواهم کاری کنم که مردم نگویند علی بن موسی به دنیا چسبیده؛ بلکه این دنیاست که از پی او روان شده است». حضرت با این شگرد، به مأمون فهماند که نیرنگش موفّقیت آمیز نبوده و در آینده نیز همین گونه خواهد بود.

موضع پنجم

امام رضا علیه السلام به همین جا بسنده نکرد؛ بلکه در هر فرصتی تأکید می کرد که مأمون او را به اجبار و با تهدید، به ولایت عهدی رسانده است. امام، مردم را در فرصت های مناسب آگاه می نمود که مأمون به زودی دست به نیرنگ زده، پیمان خود را خواهد شکست. حضرت به صراحت می فرمود که به دست کسی جز مأمون کشته نخواهد شد و کسی جز او، امام را مسموم نخواهد کرد و این موضوع را حتی پیش روی مأمون هم فرموده بود.

امام تنها به گفتار بسنده نمی کرد؛ بلکه رفتارش در طول مدّت ولایت عهدی، همه از عدم نارضایتی و مجبور بودنش حکایت می کرد.

موضع ششم

امام علیه السلام از کوچک ترین فرصت ها سود می جُست تا به دیگران یادآوری کند که مأمون در اعطای سِمت ولایت عهدی کار مهمّی نکرده، جز آنکه در راه برگرداندن حقّ مسلّم و غصب شده او، گام برداشته است. امام قانونی نبودن خلافت مأمون را پیوسته به مردم خاطر نشان می ساخت.

نخست در شیوه اخذ بیعت می نگریم که امام، جهل مأمون نسبت به شیوه رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم را که مدّعی جانشینی اش بود، برملا ساخت. مردم برای بیعت با امام آمده بودند، که امام دست خود را به گونه ای نگاه داشت که پشت دست در برابر صورتش و روی دست رو به مردم قرار می گرفت. مأمون به وی گفت: چرا دستت را برای بیعت پیش نمی آوری؟ امام فرمود: «تو نمی دانی که رسول خدا به همین شیوه از مردم بیعت می گرفت؟»(7)

از نکات قابل توجه دیگر، این است که در مجلس بیعت، امام به جای ایراد سخنرانی طولانی، عبارات کوتاه زیر را بر زبان جاری ساخت:

«ما به خاطر رسول خدا بر شما حقّی داریم و شما نیز به خاطر او بر ما حقّی.

هرگاه شما حقّ ما را در نظر بگیرید، بر ما نیز واجب است که حقّ شما را منظور بداریم.»

این جملات، میان مورّخان و سیره نویسان، معروف است و غیر از آن نیز چیزی از امام علیه السلام در آن مجلس نقل نشده است.

امام حتی از کوچک ترین سپاسگزاری از مأمون خودداری کرد و این، خود موضع سرسختانه و قاطعی بود که ماهیّت بیعت را در ذهن مردم، به خوبی ترسیم می کرد و در ضمن، موقعیّت امام را نسبت به زمامداری در همان مجلسِ حسّاس می فهماند.

اعتراف

روزی مأمون خواست از امام اعتراف بگیرد که علویان و عباسیان در درجه خویشاوندی با پیامبر، با هم یکسانند؛ تا به گمان خویش ثابت کند که خلافتش و خلافت پیشینیانش همه بر حقّ بوده است.

مأمون و امام رضا علیه السلام با هم قدم می زدند که مأمون به حضرت گفت: ای ابوالحسن! من پیش خود اندیشه ای دارم که سرانجام به درست بودن آن پی برده ام. آن، اینکه ما و شما در خویشاوندی با پیامبر، یکسان هستیم؛ بنابراین، اختلاف شیعیان ما همه ناشی از تعصّب و سبک اندیشی است.

امام فرمود: «این سخن تو پاسخی دارد که اگر بخواهی، می گویم و گرنه، سکوت می کنم.» مأمون اصرار کرد که: نه، نظر خود را بگویید تا ببینم شما در این باره چگونه می اندیشید.

امام پرسید: «بگو ببینم اگر هم اکنون خداوند، پیامبرش محمّد صلی الله علیه وآله وسلم را بر ما ظاهر گرداند و او به خواستگاری دختر تو بیاید، آیا موافقت می کنی؟»

مأمون پاسخ داد: سبحان الله! چرا موافقت نکنم؟ مگر کسی از رسول خدا روی برمی گرداند!

امام بی درنگ افزود: «بسیار خوب! حالا بگو ببینم آیا رسول خدا می تواند از دختر من هم خواستگاری کند؟»

مأمون در دریایی از سکوت فرو رفت و سپس بی اختیار چنین اعتراف کرد: آری، به خدا سوگند! که شما در خویشاوندی به مراتب به او نزدیک تر هستید تا ما!(8)

موضع هفتم

آنچه امام در سند ولایت عهدی نوشت، از موضع گیری های دیگرش مؤثّرتر بود. در هر سطر و هر کلمه که به خطّ امام نوشته شده، معنایی عمیق نهفته و به وضوح بیانگر برنامه اش برای مواجه شدن با توطئه های مأمون است. امام با توجه به این نکته که سند ولایت عهدی در سراسر قلمرو اسلامی منتشر می شود، آن را وسیله ابلاغ حقایقی مهم به امّت اسلامی قرار داد. حضرت با این کار از مقاصد و اهداف باطنی مأمون پرده برداشت و بر حقوق علویان پافشرد و توطئه ای را که برای نابودی آنان انجام می شد، آشکار کرد.

امام در این سند، نوشته خود را با جمله هایی آغاز می کند که به ظاهر تناسبی با موارد مشابه ندارد.

«ستایش برای خداوندی است که هرچه بخواهد، همان کند. هرگز چیزی بر فرمانش نتوان افزود و از تنفیذ مقدّراتش نتوان سر باز زد...»

آنگاه به جای آنکه خداوند را در برابر مقامی که به او بخشید (ولایت عهدی) سپاس بگوید، با کلماتی که در ظاهر بی تناسب با آن مقام است، پروردگار را چنین توصیف می کند:

«او از حقّانیت چشم ها و از آنچه در سینه ها پنهان است، آگاهی دارد.»

امام علیه السلام با انتخاب این جملات می خواهد مردم را به خیانت ها و نقشه های پنهانی توجّه دهد. سپس چنین ادامه می دهد:

«و درود خدا بر پیامبرش محمّد، خاتم پیامبران، و بر خاندان پاک و مطهّرش باد...»

در آن عصر هرگز روش نگارش، چنین نبود که در اسناد رسمی پس از درود بر پیغمبر، کلمه «خاندان پاک و مطهّرش» را نیز بیفزایند؛ اما امام می خواست با آوردن این کلمات، به پاکی اصل و دودمان خویش اشاره کند و به مردم بفهماند که اوست که به چنین خاندان مقدّس و ارجمندی تعلّق دارد؛ نه مأمون. امام در ادامه می نویسد:

«... امیرالمؤمنین حقوقی از ما می شناخت که دیگران بدان آگاه نبودند».

حال می پرسیم: این چه حقّی است که مردم، حتّی عباسیان به جز مأمون، آن را درباره امام نمی شناختند؟

آیا مگر ممکن است امّت اسلامی منکر آن باشند که وی فرزند دختر پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم بود؟! بنابراین، آیا گفته امام اعلانی به امّت اسلامی نبود که مأمون چیزی را در اختیارش قرار داده که حقّ خود حضرت بوده؟! حقّی که پس از غصب، دوباره به دست اهلش بر می گشت. آری، حقّی که مردم آن را نمی شناختند، «حقّ طاعت» بود. البته امام علیه السلام در برابر هیچ کس، حتی مأمون و دولتمردان، در اظهار این حقیقت تقیّه نمی کرد.

از عبارات دیگر، امام رضا علیه السلام که در سند ولایت عهدی آمده، چنین است:

«و او (مأمون) ولایت عهدی خود و فرمانروایی این قلمرو بزرگ را به من واگذار کرد، البته اگر پس از وی زنده باشم...»!

امام با جمله «البته اگر پس از وی زنده باشم»، بدون شک اشاره به تفاوت فاحش سنّی خود با مأمون داشت و در ضمن می خواست توجه مردم را به غیر طبیعی بودن آن ماجرا و بی میلی خودش جلب کند. امام نوشته خود را چنین ادامه می دهد:

«هرکس گرهی را که خدا، بستنش را امر کرده، بگشاید و ریسمانی که همو استواری اش را پسندیده، قطع کند، به حریم خداوند تجاوز کرده است؛ چه او با این عمل، امام را تحقیر نموده و حُرمت اسلام را دریده است...»

امام با این جملات به حقّ خود اشاره داشت که توسّط مأمون و پدرانش غصب شده بود.

پس منظور وی از گره و ریسمانی که نباید هرگز گسسته شود، خلافت و رهبری است، که نباید پیوندش را از خاندانی که خدا مأمور این امر کرده است، جدا نمود.

امام در ادامه می فرماید:

«... در گذشته کسی این چنین کرد؛ ولی برای جلوگیری از پراکندگی در دین و جدایی مسلمانان، اعتراضی به تصمیم ها نشد و امور تحمیلی به عنوان راه گریز، تحمّل گردید...».(9)

در این کلام، گویا امام به مأمون کنایه می زند و به او می فهماند که باید به اطاعت وی در آید و بر تمرّد و توطئه علیه وی، علویان و شیعیان اصرار نورزد. امام با اشاره به گذشته، دورنمای زندگی علی علیه السلام و خلفای معاصرش را ارائه می دهد که چگونه او را به ناحق از صحنه سیاست و خلافت کنار زدند و او نیز برای جلوگیری از تشتّت مسلمانان، بر تصمیم هایشان گردن می نهاد و اشتباهاتشان را نیز تحمّل می نمود.

امام سپس می افزاید:

«... خدا را بر خویشتن گواه می گیرم که اگر رهبری مسلمانان را به دستم دهد، با همه؛ به ویژه بنی عباس به مقتضای اطاعت از خدا و سنّت پیامبرش عمل کنم؛ هرگز خونی را به ناحق نریزم و ناموس و ثروتی را از چنگ دارنده اش به در نیاورم، مگر در آنجا که حدود الهی مرا دستور داده است...»

اینها همه کنایه و تعرّض به جنایات بنی عباس است؛ زیرا آنها چه نابسامانی ها که در زندگی علویان پدید نیاوردند و چه جان ها و خانواده هایی که به دست آنان تار و مار و آواره نگردیدند؟

امام، تعهّد می کند که به مقتضای اطاعت از خدا و سنّت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم با همه و به ویژه با عباسیان رفتار می کند و این، درست همان خطّی است که علی علیه السلام خود را بدان ملزم کرده بود. پیروی از خطّ و برنامه علی علیه السلام برای مأمون و عباسیان نیز قابل تحمّل نبود و آن را به زیان خود می دیدند.

امام همچنین می افزاید:

«اگر چیزی از پیش خود آوردم، یا در حکم خدا تغییر و دگرگونی نمودم، شایسته این مقام نبوده، خود را مستحقّ کیفر نموده ام و من به خدا پناه می برم از خشم او...»

طرح این جمله، برای مبارزه با عقیده رایج در میان مردم بود که عالمانِ درباری و فاسد چنین به ایشان فهمانده بودند که: خلیفه یا هر حکمرانی، مصون از هرگونه کیفر و بازخواستی است؛ چه او در مقامی برتر از قانون قرار گرفته و دست به هر جرم و انحرافی بیالاید، کسی نباید بر او اشکال بگیرد، تا چه رسد به قیام بر ضدّ او!

امام علیه السلام با توجه به شیوه مأمون و سایر خلفای عباسی می خواست این معنا را به همگان تفهیم کند که فرمانروا باید پاسدار نظام و قانون باشد، نه آنکه برتر از آن قرارگیرد؛ از این رو هرگز نباید از کیفر و بازخواست مصون بماند.

امام علیه السلام در پایانِ دست نوشته خویش در پشت سند ولایت عهدی، تنها خداوند را بر خویشتن شاهد می گیرد و هرگز مأمون یا افراد دیگر حاضر در آن مجلس را به عنوان شهود بر نمی گزیند؛ چون می دانست که در دل هایشان نسبت به وی چه می گذرد. اهمیّت این نکته آنجا روشن می شود که می بینیم مأمون با خطّ خویش سند مزبور را می نویسد، آن هم با متنی بسیار طولانی و بعد به امام می گوید: «موافقت خود را با خطّ خویش بنویس و خدا و حاضران را نیز شاهد بر خویشتن قرار بده.»

موضع هشتم

امام برای پذیرفتن مقام ولایت عهدی شروطی گذاشت و در آنها از مأمون خواست:

«امام هرگز کسی را بر مقامی نگمارد و نه کسی را عزل و نه رسم و سنّتی را نقض کند و نه چیزی از وضع خود را دگرگون سازد و از دور، مشاور در امر حکومت باشد.»(10)

مأمون به تمام این شروط پاسخ مثبت داد؛ بنابراین، امام بر پاره ای از هدف های مأمون خطّ بطلان کشید؛ زیرا اتّخاذ چنین موضعی، آثاری در پی داشت که عبارتند از:

الف) متّهم ساختن مأمون به بر انگیختن شبهه ها و ابهام های بسیاری در ذهن مردم.

ب) اعتراف نکردن به قانونی بودن سیستم حکومتی وی.

ج) سیستم موجود، هرگز نظر امام را به عنوان یک نظام حکومتی تأمین نمی کرد.

د) مأمون بر خلاف نقشه هایی که در سر پرورانده بود، دیگر با قبول این شروط نمی توانست کارهایی را به دست امام انجام دهد.

ه) امام هرگز حاضر نبود تصمیم های قدرتِ حاکمه را عملی سازد.

و) امام، نهایت پارسایی و زهد خود را با جعل این شروط به همگان اثبات کرد.

آنان که امام رضا علیه السلام را به خاطر پذیرفتن ولایت عهدی به دنیا دوستی متّهم می کردند، باتوجه به این شروط، متقاعد گردیدند که بالاتر از این حدّ، درجه ای برای زهد قابل تصوّر نیست. امام با این کار، نه تنها پیشنهاد خلافت و ولایت عهدی را ردّ کرد؛ بلکه پس از اجبار به پذیرفتن آن، با قبولاندن این شروط به مأمون، خود را در عمل از صحنه سیاست به دور نگاه داشت.

موضع نهم

امام به مناسبت برگزاری دو «نماز عید» استراتژی ای اتّخاذ کرد که جالب توجّه است. در یکی از اعیاد، ماجرا چنین رخ داد:

مأمون از امام درخواست نمود که با مردم نماز عید را برگزار نماید تا با سخنرانی وی آرامشی به قلبشان فرود آید و با پی بردن به فضایل امام، اطمینان عمیقی نسبت به حکومت بیابند.

امام پس از دریافت این پیام، شخصی را نزد مأمون فرستاد تا به او بگوید: مگر یکی از شروط ما این نبود که من دخالتی در امر حکومت نداشته باشم؟ بنابراین، مرا از اقامه نماز معاف بدار! مأمون پاسخ داد که: می خواهم امر ولایت عهدی در دل مردم و لشکریان، رسوخ یابد تا احساس اطمینان کرده، بدانند خدا چگونه تو را بدان برتری بخشیده است!

امام با اصرار مأمون رو به رو شد؛ بنابراین شرط کرد که: «من به [جایگاه ] نماز آن چنان خواهم رفت که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم و امیرمؤمنان علی علیه السلام می رفتند.»

مأمون شرط امام را پذیرفت. از سوی دیگر، مأمون به فرماندهان و همه مردم دستور داد که قبل از طلوع آفتاب بر در منزل امام اجتماع کنند. از این رو، تمام خیابان ها و کوچه ها مملوّ از جمعیت شد. از کوچک و پیر، زن و مرد، همه با اشتیاق گرد آمدند و همه فرماندهان نیز سوار بر مرکب های خویش در اطراف خانه امام به انتظار طلوع آفتاب ایستادند.

همین که آفتاب طلوع نمود، امام از جا برخاست، خود را شست و شو داد و عمّامه ای سفید بر سر نهاد. آنگاه با معطّر ساختن خویش، با گام هایی استوار به راه افتاد. امام از خادمان منزل نیز خواست که همین گونه به راه بیفتند. همه در حالی که امام را در حلقه خود گرفته بودند، از منزل خارج شدند. امام سر به آسمان برداشت و با صدایی نافذ چهار بار تکبیر گفت. گویی هوا و دیوارها تکبیرش را پاسخ می گفتند. فرماندهان ارتش و مردم بر در منزل منتظر ایستاده و خود را به بهترین وجهی آراسته بودند. امام با اطرافیانش با پای برهنه از منزل خارج شد، لحظه ای بر در منزل توقّف کرد و این کلمات را بر زبان جاری ساخت:

«الله اکبر، الله اکبرُ علی ما هدانا. الله اکبرُ علی ما رزقنا من بهیمة الانعام، والحمدلله علی ما أبلانا».

امام علیه السلام این جملات را با صدای بلند می خواند و مردم نیز یک صدا با او تکبیر می گفتند. شهر مرو یکپارچه غوغا شده بود و مردم تحت تأثیر آن شرایط به گریه افتاده، شهر را زیر پای خود به لرزه انداخته بودند. فرماندهان ارتش و نظامیان چون با آن صحنه مواجه شدند، همه بی اختیار از مرکب ها به زیر آمده، کفش های خویش را در آوردند. امام به سوی مصلاّ حرکت کرد؛ ولی هر قدمی که به پیش می رفت، می ایستاد و چهار بار تکبیر می گفت.

گزارش صحنه های مهیّج این حرکت به گوش مأمون رسید. وزیرش، «فضل» به او گفت: اگر امام به همین شیوه راه خود را تا جایگاه نماز ادامه دهد، مردم چنان شیفته اش خواهند شد که دیگر ما تأمین جانی نخواهیم داشت؛ بنابراین، بهتر است او را از نیمه راه بازگردانیم.

مأمون نیز همین گونه با امام رفتار کرد؛ یعنی حضرت را از رسیدن به مصلاّ بازداشت و امام جماعتِ همیشگی را مأمور گزاردن نماز عید نمود. در آن روز وضع مردم بسیار آشفته شد و صفوفشان در نماز، دیگر به نظم نپیوست.

رفتار و آداب معاشرت عمومی امام علیه السلام - چه پیش از ولایت عهدی و چه پس از آن - به گونه ای بود که پیوسته نقشه های مأمون را برهم می زد. هرگز مردم ندیدند امام علیه السلام تحت تأثیر زرق و برقِ شئون حکومتی قرار گرفته و در نحوه رفتار و سلوکش با مردم اندکی تغییر پدید آید.

ابراهیم بن عباس، - منشی عباسیان - می گوید:

«هرگز کسی را با سخنانش نیازرد. هرگز کلام کسی را نیمه کاره قطع نکرد. هیچ گاه در بر آوردن نیاز کسی به حدّ توانش کوتاهی ننمود. در برابر کسی که پیشش می نشست، هرگز پاهایش را دراز نمی کرد و از روی ادب حتّی تکیه هم نمی داد. کسی از کارکنان و خدمتگزارانش هرگز از او ناسزا نشنید. هرگز بوی زننده ای از بدن وی استشمام نشد. در خندیدن، قهقهه سر نمی داد و سر سفره اش خدمتگزاران و حتّی دربانان نیز می نشستند...».

بی شک این صفات پسندیده در محبوبیت امام نقش بزرگی ایفا می کرد؛ به طوری که او را در نظر خاصّ و عام به عنوان شخصیتی پسندیده تر از هرکس دیگر، جلوه می داد. امام علیه السلام مقام حکمرانی را هرگز به عنوان یک مزیّت تلقّی نمی کرد؛ بلکه آن را مسئولیتی بزرگ می دانست.

سخن آخر

مواضعی که ذکر شد، برای روشن شدن برنامه امام رضا علیه السلام بود که جهت خنثی کردن نقشه ها و توطئه های مأمون، در پیش گرفته شده و برای خنثی کردن نقشه های شوم مأمون کافی بود.

برنامه امام برای شکست و ناکامی مأمون، چنان موفّق بود که عاقبت مأمون - لعنةالله علیه - به کشتن آن امام همام همّت گماشت، تا به این وسیله، خود را از چنگال رسوایی هایی که پیوسته برایش پیش می آمد، برهاند.

و سرانجام مأمون به هدف شوم خود جامه عمل پوشاند و آن حضرت را مسموم و شهید کرد و لعنت ابدی را برای خود و دودمانش خرید.

احسان | 21:21 - سه شنبه هفدهم آذر 1388
+ |
حقوق همسایگان در سیره و سخن نبوی(ص)

یکی از وظایف اخلاقی و انسانی در برابر همسایگان، رسیدگی به مشکلات و ادای حاجت آنهاست که اگر به قصد «قربت» انجام شود، موفقیت های دنیوی و اخروی را به همراه خواهد آورد؛ به همین دلیل، رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرموده است:

«کسی که حاجت مسلمانی را برآورده نماید، خداوند بسیاری از تقاضاهای او را اجابت می نماید که کمترین آن، ورود به بهشت است.»(1)

رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم مسلمانان را به همنشینی با فقرا امر نموده است: «جالِسُوا الفُقرا»(2)؛ زیرا چنین اُنسی، سبب آشنایی با مشکلات و درک نیازهای این قشر محروم گشته و آدمی را برای رفع نابسامانی ها و گرفتاری های آنها مهیّا می کند. ابوذر غفاری فرزند صحرا و بیابان بود و در قبیله ای فقیر روزگار می گذرانید. وی ضمن عبادت و مبارزه با زورگویان و انتقاد از حکّام غاصب و ترویج تعلیمات اسلامی، به «همسایگان فقیر» خود توجّه داشت و چون از گوسفندان خویش شیر می دوشید، مقدار قابل توجّهی از آن را به همسایگان کم بضاعت می داد.(3)

ابوذر غفاری در جایی گفته است: مرا رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم چنین توصیه نمود: «چون غذایی را طبّاخی کردی، محتویات آن را چنان زیاد کن که بتوانی همسایه را از آن برخوردار نمایی.»(4)

رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرمود:

«کسی که از پی مال مشروع و حلال برود برای آن که خود را از ذلّت دست دراز کردن پیشاین و آن مصون دارد و عائله خویش را اداره نماید و به همسایه خود کمک کند، در پیشگاه خداوند سربلند و روسفید بوده و هنگام ملاقات با پروردگارش، سیمایش چون ماه شب چهارده می درخشد.»(5)

همچنین فرموده است: «ما آمَنَ بی مَنْ باتَ شَبْعان وَ جارُهُ جائِع (6)؛ به من ایمان نیاورده است کسی که خود را سیر کند، ولی همسایه اش در گرسنگی به سر برد.»

و نیز می فرماید:

«لایَشْبَعُ المُؤمِنُ دُونَ جاره(7)؛ مؤمن اجازه ندارد خود را سیر کند در حالی که همسایه اش با حال گرسنگی به سر می برد.»

سوره «واللیل» از سُوَر مکّی است، تمامی مفسّران شیعه و اهل سنّت و نیز کتب «اسباب النّزول» در شأن نزول آیاتی از این سوره، نوشته اند:

مردی درخت خرمایی داشت که برخی شاخه های آن به سوی خانه همسایه اش، که مرد فقیری بود و فرزندانی خردسال داشت، خمیده شده بود. آنگاه که این مرد بر فراز درخت خرمایش می رفت تا خوشه های آن را بچیند، گاهی چند دانه خرما در خانه مرد فقیر می افتاد. چون کودکان این مرد بینوا آن دانه ها را بر می داشتند، او از بالای درخت فرومی آمد و از شدّت بخل و سنگدلی، آن خرماها را از دست کودکان می گرفت و حتّی اگر می دید در دهانشان می باشد، انگشتان خود را در دهان اطفال می کرد تا خرماها را بیرون آورد!

شخص تهی دست از رفتار این مرد بخیل نزد رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم شکایت نمود. پیامبر فرمود: برو تا به کارت رسیدگی کنم. سپس آن حضرت با صاحب درخت خرما دیدار کرد و به وی فرمود:

«آیا حاضری درخت خرمایت را که به سوی خانه همسایه فقیرت خم شده، به من بدهی تا در برابر آن برایت نخلی در بهشت ضمانت کنم.» آن مرد که مسلمان هم بود، عرض کرد: در میان درختانم این نخل بارورتر و بهتر می باشد و حاضر به چنین معامله ای نخواهم شد. و از نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم رفت. فرد دیگری که از یاران پیامبر بود، این سخن را شنید و خطاب به حضرت عرض کرد: آیا اگر من این درخت را از صاحبش بستانم و به شما اهدا نمایم، همان درخت خرمای بهشتی نصیبم می شود؟ پیامبر فرمود: آری. سپس به سوی صاحب درخت خرما رفت تا آن را از او بخرد و پس از اصرار زیاد و پافشاری فراوان، موفّق گردید آن را در ازای چهل درخت خرما مالک شود. آنگاه نزد رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم آمد و عرض کرد: درخت خرما را خریدم و اکنون به شما تقدیم می کنم. حضرت به سوی خانه آن مرد فقیر رفت و به وی فرمود: «از این پس درختی که به سوی منزلت آویخته است، از آنِ تو و اهل خانه ات می باشد.» مرد فقیر بسیار شادمان گردید. در این حال، نود و دومین سوره قرآن کریم؛ یعنی سوره «واللیل» نازل گردید که آیات 5 تا 7 آن ناظر به ستایش مردی است که درخت را به پیامبر اهدا کرد:

«فامّا من اعطی واتّقی و صدّق بالحُسنی فسنیسّرُهُ للیُسری»؛ پس آن کس که در راه خدا انفاق کند و تقوا پیشه نماید و سزای نیک (وعده پیامبر) را تصدیق کند، او را در مسیر آسانی قرار می دهیم.

آیات 8 تا 11 این سوره در مذمّت مرد بخیل است که حاضر نگردید درخت را به رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم بفروشد:

«و امّا من بخل واستغنی و کذّب بالحُسنی فسنیسّرُهُ للعُسری و ما یغنی عنه مالُهُ اذا ترَدّی »؛ اما آن کس که بخل ورزید و طلب بی نیازی کرد و سزای نیک (وعده پیامبر) را تکذیب کرد، برای دوزخ آماده اش می کنیم و چون زمان هلاکتش فرا رسد (و در جهنّم یا قبر سقوط کند)، اموالش به حال او سودی ندارد.(8)

در آیه هفتم سوره «ماعون»، چنین می خوانیم: «و یمنعون الماعون»؛ منظور از «ماعون» اشیاء جزیی است که همسایه ها به عنوان قرض یا تملّک می گیرند تا حوائج آنان را برآورده سازد.

در درّالمنثور آمده است که حضرت علی علیه السلام فرمود:

از رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم شنیدم، می فرمود: «مسلمان، برادر مسلمان است؛ وقتی با او برخورد می کند، سلامش می گوید و او سلام را به وجهی بهتر بر وی برمی گرداند. و باید که ماعون را از او دریغ ندارد.»

پرسیدم: یا رسول الله! ماعون چیست؟ فرمود:

«از سنگ گرفته تا آهن و از آب گرفته تا هر چیز دیگر.»

در روایتی دیگر پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم آهن را به دیگ های مسین، و سنگ را به ظروف سنگی تفسیر فرموده است.(9)

نیز رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم می فرماید:

«هرکس از همسایه اش (اثاث مورد نیاز او را) منع کند و به عاریه ندهد، روز قیامت خداوند خیر خود را از وی منع کند و به نفس خویش واگذارد. پس چه حال بدی خواهد داشت!»(10)

همسایگان بد رفتار

آخرین فرستاده الهی یکی از موارد شومی خانه را «همسایه بد» دانسته و در فرمایش دیگری «جار سوء» را مصداق شقاوت تلقّی نموده است.(11) آن حضرت همچنین «دو کس را خداوند روز قیامت به نظر رحمت نمی نگرد؛ آن که با خویشان قطع رابطه کند و آن فردی که با همسایگان بدی نماید.»

می فرماید:

سه چیز کمرشکن است:

1. قدرتمندی که اگر به او نیکی کنی، سپاسگزاری نمی کند و اگر به وی بدی کردی، هرگز تو را عفو نمی کند.

2. همسایه ای که چشم او مراقب توست و دل او چشم به راه خبر مرگ تو؛ اگر از تو رفتار خوب و عمل نیکی بیند، آن را مستور نماید و کسی را به آن آگاه نکند، ولی اگر عمل ناگواری از تو سرزد، آن را آشکار ساخته و منتشر نماید.

3. همسری که اگر نزد او باشی، چشم تو را روشن نکند و اگر غایب شوی، از او مطمئن نباشی.(12)

سعدی از این کلام نورانی، الهام گرفته و گفته است:

خداوند تعالی می بیند و می پوشد و همسایه نمی بیند و می خروشد!

نعوذ بالَّه اگر خلق غیب دان بودی

کس به حال خود از دست کس نیاسودی (13)

همسایه بدرفتار و کج مدار، خود را از رحمت الهی دور می کند؛ چنانچه رحمت عالمیان، حضرت محمّد صلی الله علیه وآله وسلم فرموده است:

«دو کس را خداوند روز قیامت به نظر رحمت نمی نگرد؛ آن که با خویشان قطع رابطه کند و آن فردی که با همسایگان بدی نماید.»(14)

آن حضرت تأکید نموده است:

«بنده خدا ایمان ندارد مگر آن که همسایه اش از مزاحمت او امنیت داشته و مصون باشد.»(15)

آن برگزیده الهی در فرمایشی دیگر، گوشزد نموده است:

«هرکس به همسایه آزاری برساند، خداوند بوی بهشت را بر وی حرام می گرداند و جهنّم که بد جایگاهی است، مکانش خواهد بود و کسی که حقّ همسایه را تباه کند، از ما نیست.»(16)

در فرازی از سخنان رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم آمده است:

«از نشانه ها و خصوصیات مؤمن این است که همسایه را نمی آزارد و نیز همسایگان به دلیل مجاورت با منزل وی، اذیت نمی شوند.»(17)

روزی اصحاب رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم به آن حضرت عرض کردند: زنی روزها صائم و شب ها اهل تهجّد است، صدقه هم می دهد ولی همسایه را به زبان آزار می رساند؟ پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «خیری در آن نیست.» آنان افزودند: زن دیگری تنها واجبات خود را اعمّ از نماز، روزه و... به جای می آورد، ولی به همسایه اش آزاری نمی رساند؟ فرمود: «این زن، اهل بهشت است.»(18)

اذیت کنندگان به همسایگان، در سرای دیگر وضع ناگواری دارند؛ لذا رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم سرنوشت آشفته آنان را چنین ترسیم می فرماید:

«کسی که به اندازه یک وجب زمین به همسایه اش خیانت ورزد، خداوند آن یک وجب زمین را از پوسته هفتم زمین به گردنش حلقه کند. و بدین حالت، خداوند را در روز جزا ملاقات کند، مگر این که توبه کند و دست از ظلم به همسایه بردارد.»(19)

یکی از اصحاب، همسایه ای تندخو و مردم آزار داشت. آن مرد از اذیت های بی شمار وی به ستوه آمد و تصمیم گرفت شرح این شوکران را در محضر رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم باز گوید. پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم به او توصیه نمود با رفق و مدارا در اصلاح اخلاق و رفتار ناپسند این همسایه بکوشد. مرد صحابی به سخنان پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم عمل کرد، ولی آن مرد مغرور همچنان بر تعدّی خود افزود و رفتار ناستوده خویش را شدّت بخشید. صحابی بار دیگر به محضر پیامبر رفت و نتیجه معکوس تلاش خود را برای آن حضرت باز گفت و توضیح داد که زندگی اش در آن خانه قابل تحمّل نمی باشد و کوچ کردن به منزلی دیگر و دور ماندن از جوار مسجد و محروم شدن از شنیدن بانگ اذان بلال، برای او دشوار است. این بار چون حضرت محمّد صلی الله علیه وآله وسلم شکوه این مرد مسلمان را بشنید و پریشان حالی او را بدید، فرمود تا لوازم منزل را از خانه بیرون ببرد و در رهگذر مردم بگذارد.

شاکیِ آشفته حال چنین کرد و اثاث خانه خود را در کوچه قرار داد! رهگذران، گرد او اجتماع کردند و از ماجرایی که موجب این برنامه شده بود، سؤال کردند، او نیز از اذیت و فشارهای روحی ناشی از آزار همسایه لب به سخن گشود و زبان به شکوه باز کرد. مسلمانان چون به قصّه پر غصّه او گوش دادند، سیل نفرین، توبیخ و ملامت برای آن همسایه مردم آزار روانه کردند و بانگ برآوردند که: خدایا! بر او لعنت فرست. پروردگارا! او را از منزلش آواره کن.

همسایه متجاوز که دانست فریاد مردم به لعن و سرزنش بلند شده و همسایه اش از شرّ او در رهگذر مردم مسکن گزیده، سراسیمه به سوی محلّ استقرار شاکی خویش شتافت و سر و رویش را بوسه داد و زبان به عذرخواهی گشود. در آغاز، همسایه رنج دیده به التماس او اعتنایی نکرد تا آن که مرد سخت بگریست و چون تضرّع او با سیلابی اشک توأم گردید، بر وی رحم و شفقّت آورد و اثاث خویش را به منزل برد و از آن زمان، صلح و صفا میان این دو همسایه حاکم گردید. مهر و محبّت، قلوبشان را به هم پیوند داد و هیچ گاه کسی شکایتی از این دو همسایه ندید و کدورتی در میان آنان مشاهده نشد.(20)

فقهای مسلمان، این فرمان حکیمانه نبوی را از جمله وسایل داوری و اصلاح شناخته اند؛ یعنی دفع ظلم به «تدبیر شرعی و عقلی» مباح است. آری این حکم، نمونه یک تدبیر حکیمانه ای است که شخص متجاوز را به ترک رفتار مذموم خویش ملزم می سازد. و در این میان، وسایلی که بدین منظور به کار می رود، هیچ کدام سخت تر از هیجان عمومی و خشم اجتماعی نیست؛ چرا که مقام و موقعیت شخص خاطی را در معرض انهدام قرار می دهد.

ملایمت در مقابل مزاحمت همسایگان

در منابع اسلامی «بردباری نشان دادن در مقابل آزار همسایگان» از نشانه های انسان باایمان و همسایه خوب و خوش رفتار معرّفی شده است. در روایتی آمده که رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرموده است:

«سه کس هستند که خداوند آنان را دوست می دارد و سه فردند که پروردگار با آنان دشمن است؛ ... سوم مردی که همسایه اش او را آزار می دهد، ولی او اذیت وی را تحمّل می کند تا مرگ یا سفر بین آنان جدایی افکند...»(21)

از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم روایت شده است: «دنیا، زندان مؤمن است و بهشت کافر و مؤمن اگر در سوراخ موش باشد، خداوند کسی را برپا دارد تا او را آزار رساند و نیز نباشد در دنیا مؤمنی جز آن که همسایه اش آزارش دهد.»(22)

هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در مکّه به سر می بردند، همسایگان بد رفتاری مدام اسباب آزار و اذیت آن وجود با کرامت را فراهم می نمودند. حضرت علی علیه السلام در خطبه دوم نهج البلاغه به دوران جاهلیت اشاره کرده و می فرماید:

فتنه مانند حیوان پیروزمندی که طعمه خود را زیر دست و پای خود له کرده بود، گردن بر می افراشت؛ مردم در فتنه ها گم گشته بودند؛ در بهترین خانه ها بابدترین همسایگان زندگی می کردند.

با بعثت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم و پایداری آن حضرت و پیوستن روز افزون مردم به او، اشراف مکّه، که در همسایگی آن حضرت اقامت داشتند، به وحشت افتادند. ابوجهل که در زمره همسایگان بد رفتار پیامبر بود، خطاب به مخالفان پیامبر گفت: به نظر من این سر و دست شکستن همسایه، دیگر فایده ای ندارد و باید چنان او را اذیت کنیم که خسته شده و همسایگی با ما را ترک گوید. آنان گفتند: چه کنیم؟ او گفت: وقتی محمّد از کوچه عبور می کند، از بالای پشت بام بر سرش خاکستر می ریزیم.

مجری این نقشه، فردی به نام عامر - از افراد شرور محلّه - بود. او یک روز که خاتم رسولان از کوچه ای عبور می نمود، طشتی از خاکستر بر سر مبارک آن حضرت ریخت؛ در این حال، دشمنان پیامبر خندیدند و فریاد زدند و اشعار بدی را خواندند و منتظر عکس العمل پیامبر گردیدند؛ ولی با شگفتی مشاهده کردند آن حضرت به آرامی خاکسترها را از خود دور نمود و ضمن پاک کردن جامه خویش با مهربانی به مردم نگریست!

روزهای بعد، این عمل تکرار شد و هر بار آنان با شکیبایی، بردباری و ملایمت پیامبر مواجه شدند. یک روز که پیامبر از کوچه عبور می نمود، مشاهده کرد چیزی بر سرش ریخته نشد، از جوانی پرسید: این فردی که هر روز بر سرم خاکستر می ریخت، کجاست و چه وضعی دارد؟ او جواب داد: اگر منظورتان عامر است، او اکنون در بستر بیماری به سر می برد. رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم به عیادت وی رفت و از حالش جویا گردید و برای شفایش دعا کرد. بارسنگین خجالت و شرمساری بیش از بیماری، عامر را اذیت می کرد؛ ولی حال تازه ای به وی دست داد، احساس کرد دیگر نسبت به همسایه اش کینه ندارد و به او علاقه مند گردیده است. در حالی که به شدّت می گریست و ابوجهل را به عنوان محرّک رفتار بد خویش معرّفی می کرد، لحاف را از روی خود کنار زد و خطاب به پیامبر عرض کرد: می خواهم مسلمان شوم؛ آیا لیاقت آن را دارم؟

رحمت عالمیان با مهربانی فرمود: آری! در این حال، همسایه ای که به بهترین انسان روی زمین اذیت می رساند، اسلام آورد و عهد کرد تا آخر عمر در کنار پیامبر باشد و با دشمنان اسلام و قرآن مبارزه کند.

ابولهب - عموی پیامبر - جزو همسایگانی بود که حضرت محمّد صلی الله علیه وآله وسلم از آزارش مصون نبود. حضرت خدیجه علیها السلام هنگامی که دست نوازش بر سر دخترانش - که در آن زمان، عروس ابولهب بودند - می کشید، گفت: فرزندانم! ما گرفتار بد همسایگانی هستیم، اکنون چاره ای جز صبر نداریم. آیا سزاوار است این مردم، پیامبر را که جز صلاح و نیکی سخن نگفته، این قدر اذیت کنند؟

امّ جمیل - زن ابولهب - بوته های خار را از بیابان جمع می کرد و بر سر راه پیامبر می ریخت و به شوهرش می گفت: ما برای کسب رضایت تو، این همسایه را آزار می دهیم. در این میان، آنان صدای رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم را شنیدند که آهسته می فرمود: «آیا همسایگان باید این گونه رفتار کنند؟!»

امّا امّ جمیل از این که توانسته است همسایه خود را بیازارد، شادمان به نظر می رسید.

اذیت این مخالفان در حدّی بود که قرآن درباره ابولهب فرمود: «تبّت یدا ابی لهبٍ و تبّ...»؛ شکسته باد دو دست ابولهب!...

امّ جمیل نیز به سزای خود رسید و ابولهب بعد از پیروزی مسلمانان در «جنگ بدر» از شدّت ناراحتی دق کرد و مُرد.

در این جنگ، پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم بر دهانه چاهی که کشتگان مشرکان را در آن افکنده بودند، ایستاد و فرمود:

«شما چه بد همسایگانی برای رسول خدا بودید! او را از منزلش که در مکّه بود، بیرون نمودید، سپس با وی جنگیدید! آنچه را که خدا به من وعده داده است، دیدم که حق است...»(23)

پس از فتح مکّه، رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در حالی به دشمنان خود امان داد که آنان همسایگانی نامناسب بودند؛ رسالتش را تکذیب کردند و با فشار، اذیت، تبلیغات منفی و تهدیدات روزافزون، آن فرستاده الهی را از خانمانش جدا کردند و چون به مدینه هجرت نمود، با وی و همراهانش به نبرد پرداختند.

حضرت محمّد صلی الله علیه وآله وسلم پس از مهاجرت به مدینه، به خانه ابوایّوب انصاری - که از نیکان مدینه و در زمره فقیران این دیار بود - وارد شد و در منزل دو طبقه او با صاحب خانه همسایه گردید. ابوایّوب در حفظ حُرمت پیامبر نهایت تلاش را داشت و به عنوان میزبانی علاقه مند، با همسایه خویش رفتار نیکویی داشت و از این که پیامبر او را شایسته چنین امری دانسته، مباهات می کرد.(24)

عبدالله بن مسعود نیز افتخار همسایگی با رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم را داشت و از برکت این هم جواری، دارای مقامی بس ارجمند در «تفسیر قرآن» گردید.(25)

اما در مدینه نیز همسایگانی بودند که پیامبر را آزار می دادند، که قرآن بدین موضوع اشاره می کند:

«لئن لم ینته المنافقون والّذین فی قلوبهم مرض والمرجفون فی المدینة لنغرینّک بهم ثمّ لایجاورونک فیها الاّ قلیلاً»(26)؛ اگر منافقان و آنان که در دلهایشان مرضی است و آنها که در مدینه به شایعه افکنی می پردازند، و از کار خود دست بر ندارند، تو را بر آنها مسلّط می گردانیم تا از آن پس جز اندکی با تو در شهر همسایه نباشند.

به همین دلیل است که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم می فرمود:

«من و پیامبران قبل از من، پیوسته گرفتار کسانی بودیم که ما را اذیت می کردند.»(27)

و نیز می فرمود: «ما گروه پیامبران، بلاکش ترین مردمان هستیم.»(28)

یکی از وظایف اخلاقی و انسانی در برابر همسایگان، رسیدگی به مشکلات و ادای حاجت آنهاست که اگر به قصد «قربت» انجام شود، موفقیت های دنیوی و اخروی را به همراه خواهد آورد؛ به همین دلیل، رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرموده است:

«کسی که حاجت مسلمانی را برآورده نماید، خداوند بسیاری از تقاضاهای او را اجابت می نماید که کمترین آن، ورود به بهشت است.»(1)

رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم مسلمانان را به همنشینی با فقرا امر نموده است: «جالِسُوا الفُقرا»(2)؛ زیرا چنین اُنسی، سبب آشنایی با مشکلات و درک نیازهای این قشر محروم گشته و آدمی را برای رفع نابسامانی ها و گرفتاری های آنها مهیّا می کند. ابوذر غفاری فرزند صحرا و بیابان بود و در قبیله ای فقیر روزگار می گذرانید. وی ضمن عبادت و مبارزه با زورگویان و انتقاد از حکّام غاصب و ترویج تعلیمات اسلامی، به «همسایگان فقیر» خود توجّه داشت و چون از گوسفندان خویش شیر می دوشید، مقدار قابل توجّهی از آن را به همسایگان کم بضاعت می داد.(3)

ابوذر غفاری در جایی گفته است: مرا رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم چنین توصیه نمود: «چون غذایی را طبّاخی کردی، محتویات آن را چنان زیاد کن که بتوانی همسایه را از آن برخوردار نمایی.»(4)

رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرمود:

«کسی که از پی مال مشروع و حلال برود برای آن که خود را از ذلّت دست دراز کردن پیشاین و آن مصون دارد و عائله خویش را اداره نماید و به همسایه خود کمک کند، در پیشگاه خداوند سربلند و روسفید بوده و هنگام ملاقات با پروردگارش، سیمایش چون ماه شب چهارده می درخشد.»(5)

همچنین فرموده است: «ما آمَنَ بی مَنْ باتَ شَبْعان وَ جارُهُ جائِع (6)؛ به من ایمان نیاورده است کسی که خود را سیر کند، ولی همسایه اش در گرسنگی به سر برد.»

و نیز می فرماید:

«لایَشْبَعُ المُؤمِنُ دُونَ جاره(7)؛ مؤمن اجازه ندارد خود را سیر کند در حالی که همسایه اش با حال گرسنگی به سر می برد.»

سوره «واللیل» از سُوَر مکّی است، تمامی مفسّران شیعه و اهل سنّت و نیز کتب «اسباب النّزول» در شأن نزول آیاتی از این سوره، نوشته اند:

مردی درخت خرمایی داشت که برخی شاخه های آن به سوی خانه همسایه اش، که مرد فقیری بود و فرزندانی خردسال داشت، خمیده شده بود. آنگاه که این مرد بر فراز درخت خرمایش می رفت تا خوشه های آن را بچیند، گاهی چند دانه خرما در خانه مرد فقیر می افتاد. چون کودکان این مرد بینوا آن دانه ها را بر می داشتند، او از بالای درخت فرومی آمد و از شدّت بخل و سنگدلی، آن خرماها را از دست کودکان می گرفت و حتّی اگر می دید در دهانشان می باشد، انگشتان خود را در دهان اطفال می کرد تا خرماها را بیرون آورد!

شخص تهی دست از رفتار این مرد بخیل نزد رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم شکایت نمود. پیامبر فرمود: برو تا به کارت رسیدگی کنم. سپس آن حضرت با صاحب درخت خرما دیدار کرد و به وی فرمود:

«آیا حاضری درخت خرمایت را که به سوی خانه همسایه فقیرت خم شده، به من بدهی تا در برابر آن برایت نخلی در بهشت ضمانت کنم.» آن مرد که مسلمان هم بود، عرض کرد: در میان درختانم این نخل بارورتر و بهتر می باشد و حاضر به چنین معامله ای نخواهم شد. و از نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم رفت. فرد دیگری که از یاران پیامبر بود، این سخن را شنید و خطاب به حضرت عرض کرد: آیا اگر من این درخت را از صاحبش بستانم و به شما اهدا نمایم، همان درخت خرمای بهشتی نصیبم می شود؟ پیامبر فرمود: آری. سپس به سوی صاحب درخت خرما رفت تا آن را از او بخرد و پس از اصرار زیاد و پافشاری فراوان، موفّق گردید آن را در ازای چهل درخت خرما مالک شود. آنگاه نزد رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم آمد و عرض کرد: درخت خرما را خریدم و اکنون به شما تقدیم می کنم. حضرت به سوی خانه آن مرد فقیر رفت و به وی فرمود: «از این پس درختی که به سوی منزلت آویخته است، از آنِ تو و اهل خانه ات می باشد.» مرد فقیر بسیار شادمان گردید. در این حال، نود و دومین سوره قرآن کریم؛ یعنی سوره «واللیل» نازل گردید که آیات 5 تا 7 آن ناظر به ستایش مردی است که درخت را به پیامبر اهدا کرد:

«فامّا من اعطی واتّقی و صدّق بالحُسنی فسنیسّرُهُ للیُسری»؛ پس آن کس که در راه خدا انفاق کند و تقوا پیشه نماید و سزای نیک (وعده پیامبر) را تصدیق کند، او را در مسیر آسانی قرار می دهیم.

آیات 8 تا 11 این سوره در مذمّت مرد بخیل است که حاضر نگردید درخت را به رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم بفروشد:

«و امّا من بخل واستغنی و کذّب بالحُسنی فسنیسّرُهُ للعُسری و ما یغنی عنه مالُهُ اذا ترَدّی »؛ اما آن کس که بخل ورزید و طلب بی نیازی کرد و سزای نیک (وعده پیامبر) را تکذیب کرد، برای دوزخ آماده اش می کنیم و چون زمان هلاکتش فرا رسد (و در جهنّم یا قبر سقوط کند)، اموالش به حال او سودی ندارد.(8)

در آیه هفتم سوره «ماعون»، چنین می خوانیم: «و یمنعون الماعون»؛ منظور از «ماعون» اشیاء جزیی است که همسایه ها به عنوان قرض یا تملّک می گیرند تا حوائج آنان را برآورده سازد.

در درّالمنثور آمده است که حضرت علی علیه السلام فرمود:

از رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم شنیدم، می فرمود: «مسلمان، برادر مسلمان است؛ وقتی با او برخورد می کند، سلامش می گوید و او سلام را به وجهی بهتر بر وی برمی گرداند. و باید که ماعون را از او دریغ ندارد.»

پرسیدم: یا رسول الله! ماعون چیست؟ فرمود:

«از سنگ گرفته تا آهن و از آب گرفته تا هر چیز دیگر.»

در روایتی دیگر پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم آهن را به دیگ های مسین، و سنگ را به ظروف سنگی تفسیر فرموده است.(9)

نیز رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم می فرماید:

«هرکس از همسایه اش (اثاث مورد نیاز او را) منع کند و به عاریه ندهد، روز قیامت خداوند خیر خود را از وی منع کند و به نفس خویش واگذارد. پس چه حال بدی خواهد داشت!»(10)

همسایگان بد رفتار

آخرین فرستاده الهی یکی از موارد شومی خانه را «همسایه بد» دانسته و در فرمایش دیگری «جار سوء» را مصداق شقاوت تلقّی نموده است.(11) آن حضرت همچنین «دو کس را خداوند روز قیامت به نظر رحمت نمی نگرد؛ آن که با خویشان قطع رابطه کند و آن فردی که با همسایگان بدی نماید.»

می فرماید:

سه چیز کمرشکن است:

1. قدرتمندی که اگر به او نیکی کنی، سپاسگزاری نمی کند و اگر به وی بدی کردی، هرگز تو را عفو نمی کند.

2. همسایه ای که چشم او مراقب توست و دل او چشم به راه خبر مرگ تو؛ اگر از تو رفتار خوب و عمل نیکی بیند، آن را مستور نماید و کسی را به آن آگاه نکند، ولی اگر عمل ناگواری از تو سرزد، آن را آشکار ساخته و منتشر نماید.

3. همسری که اگر نزد او باشی، چشم تو را روشن نکند و اگر غایب شوی، از او مطمئن نباشی.(12)

سعدی از این کلام نورانی، الهام گرفته و گفته است:

خداوند تعالی می بیند و می پوشد و همسایه نمی بیند و می خروشد!

نعوذ بالَّه اگر خلق غیب دان بودی

کس به حال خود از دست کس نیاسودی (13)

همسایه بدرفتار و کج مدار، خود را از رحمت الهی دور می کند؛ چنانچه رحمت عالمیان، حضرت محمّد صلی الله علیه وآله وسلم فرموده است:

«دو کس را خداوند روز قیامت به نظر رحمت نمی نگرد؛ آن که با خویشان قطع رابطه کند و آن فردی که با همسایگان بدی نماید.»(14)

آن حضرت تأکید نموده است:

«بنده خدا ایمان ندارد مگر آن که همسایه اش از مزاحمت او امنیت داشته و مصون باشد.»(15)

آن برگزیده الهی در فرمایشی دیگر، گوشزد نموده است:

«هرکس به همسایه آزاری برساند، خداوند بوی بهشت را بر وی حرام می گرداند و جهنّم که بد جایگاهی است، مکانش خواهد بود و کسی که حقّ همسایه را تباه کند، از ما نیست.»(16)

در فرازی از سخنان رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم آمده است:

«از نشانه ها و خصوصیات مؤمن این است که همسایه را نمی آزارد و نیز همسایگان به دلیل مجاورت با منزل وی، اذیت نمی شوند.»(17)

روزی اصحاب رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم به آن حضرت عرض کردند: زنی روزها صائم و شب ها اهل تهجّد است، صدقه هم می دهد ولی همسایه را به زبان آزار می رساند؟ پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «خیری در آن نیست.» آنان افزودند: زن دیگری تنها واجبات خود را اعمّ از نماز، روزه و... به جای می آورد، ولی به همسایه اش آزاری نمی رساند؟ فرمود: «این زن، اهل بهشت است.»(18)

اذیت کنندگان به همسایگان، در سرای دیگر وضع ناگواری دارند؛ لذا رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم سرنوشت آشفته آنان را چنین ترسیم می فرماید:

«کسی که به اندازه یک وجب زمین به همسایه اش خیانت ورزد، خداوند آن یک وجب زمین را از پوسته هفتم زمین به گردنش حلقه کند. و بدین حالت، خداوند را در روز جزا ملاقات کند، مگر این که توبه کند و دست از ظلم به همسایه بردارد.»(19)

یکی از اصحاب، همسایه ای تندخو و مردم آزار داشت. آن مرد از اذیت های بی شمار وی به ستوه آمد و تصمیم گرفت شرح این شوکران را در محضر رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم باز گوید. پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم به او توصیه نمود با رفق و مدارا در اصلاح اخلاق و رفتار ناپسند این همسایه بکوشد. مرد صحابی به سخنان پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم عمل کرد، ولی آن مرد مغرور همچنان بر تعدّی خود افزود و رفتار ناستوده خویش را شدّت بخشید. صحابی بار دیگر به محضر پیامبر رفت و نتیجه معکوس تلاش خود را برای آن حضرت باز گفت و توضیح داد که زندگی اش در آن خانه قابل تحمّل نمی باشد و کوچ کردن به منزلی دیگر و دور ماندن از جوار مسجد و محروم شدن از شنیدن بانگ اذان بلال، برای او دشوار است. این بار چون حضرت محمّد صلی الله علیه وآله وسلم شکوه این مرد مسلمان را بشنید و پریشان حالی او را بدید، فرمود تا لوازم منزل را از خانه بیرون ببرد و در رهگذر مردم بگذارد.

شاکیِ آشفته حال چنین کرد و اثاث خانه خود را در کوچه قرار داد! رهگذران، گرد او اجتماع کردند و از ماجرایی که موجب این برنامه شده بود، سؤال کردند، او نیز از اذیت و فشارهای روحی ناشی از آزار همسایه لب به سخن گشود و زبان به شکوه باز کرد. مسلمانان چون به قصّه پر غصّه او گوش دادند، سیل نفرین، توبیخ و ملامت برای آن همسایه مردم آزار روانه کردند و بانگ برآوردند که: خدایا! بر او لعنت فرست. پروردگارا! او را از منزلش آواره کن.

همسایه متجاوز که دانست فریاد مردم به لعن و سرزنش بلند شده و همسایه اش از شرّ او در رهگذر مردم مسکن گزیده، سراسیمه به سوی محلّ استقرار شاکی خویش شتافت و سر و رویش را بوسه داد و زبان به عذرخواهی گشود. در آغاز، همسایه رنج دیده به التماس او اعتنایی نکرد تا آن که مرد سخت بگریست و چون تضرّع او با سیلابی اشک توأم گردید، بر وی رحم و شفقّت آورد و اثاث خویش را به منزل برد و از آن زمان، صلح و صفا میان این دو همسایه حاکم گردید. مهر و محبّت، قلوبشان را به هم پیوند داد و هیچ گاه کسی شکایتی از این دو همسایه ندید و کدورتی در میان آنان مشاهده نشد.(20)

فقهای مسلمان، این فرمان حکیمانه نبوی را از جمله وسایل داوری و اصلاح شناخته اند؛ یعنی دفع ظلم به «تدبیر شرعی و عقلی» مباح است. آری این حکم، نمونه یک تدبیر حکیمانه ای است که شخص متجاوز را به ترک رفتار مذموم خویش ملزم می سازد. و در این میان، وسایلی که بدین منظور به کار می رود، هیچ کدام سخت تر از هیجان عمومی و خشم اجتماعی نیست؛ چرا که مقام و موقعیت شخص خاطی را در معرض انهدام قرار می دهد.

ملایمت در مقابل مزاحمت همسایگان

در منابع اسلامی «بردباری نشان دادن در مقابل آزار همسایگان» از نشانه های انسان باایمان و همسایه خوب و خوش رفتار معرّفی شده است. در روایتی آمده که رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرموده است:

«سه کس هستند که خداوند آنان را دوست می دارد و سه فردند که پروردگار با آنان دشمن است؛ ... سوم مردی که همسایه اش او را آزار می دهد، ولی او اذیت وی را تحمّل می کند تا مرگ یا سفر بین آنان جدایی افکند...»(21)

از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم روایت شده است: «دنیا، زندان مؤمن است و بهشت کافر و مؤمن اگر در سوراخ موش باشد، خداوند کسی را برپا دارد تا او را آزار رساند و نیز نباشد در دنیا مؤمنی جز آن که همسایه اش آزارش دهد.»(22)

هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در مکّه به سر می بردند، همسایگان بد رفتاری مدام اسباب آزار و اذیت آن وجود با کرامت را فراهم می نمودند. حضرت علی علیه السلام در خطبه دوم نهج البلاغه به دوران جاهلیت اشاره کرده و می فرماید:

فتنه مانند حیوان پیروزمندی که طعمه خود را زیر دست و پای خود له کرده بود، گردن بر می افراشت؛ مردم در فتنه ها گم گشته بودند؛ در بهترین خانه ها بابدترین همسایگان زندگی می کردند.

با بعثت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم و پایداری آن حضرت و پیوستن روز افزون مردم به او، اشراف مکّه، که در همسایگی آن حضرت اقامت داشتند، به وحشت افتادند. ابوجهل که در زمره همسایگان بد رفتار پیامبر بود، خطاب به مخالفان پیامبر گفت: به نظر من این سر و دست شکستن همسایه، دیگر فایده ای ندارد و باید چنان او را اذیت کنیم که خسته شده و همسایگی با ما را ترک گوید. آنان گفتند: چه کنیم؟ او گفت: وقتی محمّد از کوچه عبور می کند، از بالای پشت بام بر سرش خاکستر می ریزیم.

مجری این نقشه، فردی به نام عامر - از افراد شرور محلّه - بود. او یک روز که خاتم رسولان از کوچه ای عبور می نمود، طشتی از خاکستر بر سر مبارک آن حضرت ریخت؛ در این حال، دشمنان پیامبر خندیدند و فریاد زدند و اشعار بدی را خواندند و منتظر عکس العمل پیامبر گردیدند؛ ولی با شگفتی مشاهده کردند آن حضرت به آرامی خاکسترها را از خود دور نمود و ضمن پاک کردن جامه خویش با مهربانی به مردم نگریست!

روزهای بعد، این عمل تکرار شد و هر بار آنان با شکیبایی، بردباری و ملایمت پیامبر مواجه شدند. یک روز که پیامبر از کوچه عبور می نمود، مشاهده کرد چیزی بر سرش ریخته نشد، از جوانی پرسید: این فردی که هر روز بر سرم خاکستر می ریخت، کجاست و چه وضعی دارد؟ او جواب داد: اگر منظورتان عامر است، او اکنون در بستر بیماری به سر می برد. رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم به عیادت وی رفت و از حالش جویا گردید و برای شفایش دعا کرد. بارسنگین خجالت و شرمساری بیش از بیماری، عامر را اذیت می کرد؛ ولی حال تازه ای به وی دست داد، احساس کرد دیگر نسبت به همسایه اش کینه ندارد و به او علاقه مند گردیده است. در حالی که به شدّت می گریست و ابوجهل را به عنوان محرّک رفتار بد خویش معرّفی می کرد، لحاف را از روی خود کنار زد و خطاب به پیامبر عرض کرد: می خواهم مسلمان شوم؛ آیا لیاقت آن را دارم؟

رحمت عالمیان با مهربانی فرمود: آری! در این حال، همسایه ای که به بهترین انسان روی زمین اذیت می رساند، اسلام آورد و عهد کرد تا آخر عمر در کنار پیامبر باشد و با دشمنان اسلام و قرآن مبارزه کند.

ابولهب - عموی پیامبر - جزو همسایگانی بود که حضرت محمّد صلی الله علیه وآله وسلم از آزارش مصون نبود. حضرت خدیجه علیها السلام هنگامی که دست نوازش بر سر دخترانش - که در آن زمان، عروس ابولهب بودند - می کشید، گفت: فرزندانم! ما گرفتار بد همسایگانی هستیم، اکنون چاره ای جز صبر نداریم. آیا سزاوار است این مردم، پیامبر را که جز صلاح و نیکی سخن نگفته، این قدر اذیت کنند؟

امّ جمیل - زن ابولهب - بوته های خار را از بیابان جمع می کرد و بر سر راه پیامبر می ریخت و به شوهرش می گفت: ما برای کسب رضایت تو، این همسایه را آزار می دهیم. در این میان، آنان صدای رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم را شنیدند که آهسته می فرمود: «آیا همسایگان باید این گونه رفتار کنند؟!»

امّا امّ جمیل از این که توانسته است همسایه خود را بیازارد، شادمان به نظر می رسید.

اذیت این مخالفان در حدّی بود که قرآن درباره ابولهب فرمود: «تبّت یدا ابی لهبٍ و تبّ...»؛ شکسته باد دو دست ابولهب!...

امّ جمیل نیز به سزای خود رسید و ابولهب بعد از پیروزی مسلمانان در «جنگ بدر» از شدّت ناراحتی دق کرد و مُرد.

در این جنگ، پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم بر دهانه چاهی که کشتگان مشرکان را در آن افکنده بودند، ایستاد و فرمود:

«شما چه بد همسایگانی برای رسول خدا بودید! او را از منزلش که در مکّه بود، بیرون نمودید، سپس با وی جنگیدید! آنچه را که خدا به من وعده داده است، دیدم که حق است...»(23)

پس از فتح مکّه، رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در حالی به دشمنان خود امان داد که آنان همسایگانی نامناسب بودند؛ رسالتش را تکذیب کردند و با فشار، اذیت، تبلیغات منفی و تهدیدات روزافزون، آن فرستاده الهی را از خانمانش جدا کردند و چون به مدینه هجرت نمود، با وی و همراهانش به نبرد پرداختند.

حضرت محمّد صلی الله علیه وآله وسلم پس از مهاجرت به مدینه، به خانه ابوایّوب انصاری - که از نیکان مدینه و در زمره فقیران این دیار بود - وارد شد و در منزل دو طبقه او با صاحب خانه همسایه گردید. ابوایّوب در حفظ حُرمت پیامبر نهایت تلاش را داشت و به عنوان میزبانی علاقه مند، با همسایه خویش رفتار نیکویی داشت و از این که پیامبر او را شایسته چنین امری دانسته، مباهات می کرد.(24)

عبدالله بن مسعود نیز افتخار همسایگی با رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم را داشت و از برکت این هم جواری، دارای مقامی بس ارجمند در «تفسیر قرآن» گردید.(25)

اما در مدینه نیز همسایگانی بودند که پیامبر را آزار می دادند، که قرآن بدین موضوع اشاره می کند:

«لئن لم ینته المنافقون والّذین فی قلوبهم مرض والمرجفون فی المدینة لنغرینّک بهم ثمّ لایجاورونک فیها الاّ قلیلاً»(26)؛ اگر منافقان و آنان که در دلهایشان مرضی است و آنها که در مدینه به شایعه افکنی می پردازند، و از کار خود دست بر ندارند، تو را بر آنها مسلّط می گردانیم تا از آن پس جز اندکی با تو در شهر همسایه نباشند.

به همین دلیل است که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم می فرمود:

«من و پیامبران قبل از من، پیوسته گرفتار کسانی بودیم که ما را اذیت می کردند.»(27)

و نیز می فرمود: «ما گروه پیامبران، بلاکش ترین مردمان هستیم.»(28)

احسان | 21:17 - سه شنبه هفدهم آذر 1388
+ |
قوّه مجریّه در اندیشه اسلامی
 

اوّل: خداوند، ولیّ و مالک و حاکم اصلی و بحقّ آسمان ها و زمین است؛ ولایت او در قلمرو تکوین و تشریع جاری است؛ حکومت الهی بر عالم و آدم، مرز زمانی و مکانی ندارد و انسان هم یکی از بی نهایت موجودات تحت ولایت و حکومت اوست و سخن آخر اینکه در نظام آفرینش غیر از خدا، هیچ کس ولایت و توان یاری و کمک به دیگران را ندارد:

«اَلَمْ تعلم انّ الله له ملک السّموات والارض و ما لکم من دون الله من ولیّ و لانصیر»(1)؛ آیا ندانستی که حکومت آسمان ها و زمین از آنِ خداست و شما غیر از خدا سرپرست و یاوری ندارید.

دوم: حکومت بر مردم، تنها حقّ مردم نیست؛ بلکه پیش از آنکه مردم حقّی داشته باشند و بیش از آنچه آنان حق دارند، خالق و مالک و ولیّ آنان حقّ دارد. کسانی که می خواهند امامت و رهبری و مراحل پایین تر از آن، مثل ریاست قوای سه گانه، را در اختیار بگیرند و وزارت، وکالت و مدیریت بر اشخاص، اموال و حقوق عمومی را عهده دار شوند، قبل از تحصیل رضای مردم و جذب آراء آنان، باید به فکر جلب رضای الهی باشند. زیرا به توافق رسیدن با نگهبان و خادم خانه بدون دستیابی به موافقت صاحب خانه، مشکلی را حل نمی کند؛ حکومتی را مشروع و تصرّفی را مجاز نمی سازد.

سوم: در صورتی که همه مردم یا اکثر آنان حقّ خویش را به فرد یا گروهی واگذار کنند، ولی خداوند که خالق، رازق، مدیر و مالک عالَم و آدم است، صلاحیّت فرد یا گروه یاد شده را تأیید نکند، حکومت و تصرّفات برگزیدگان مردم تا طبق موازین مکتبی نباشد، مجاز و مشروع نیست. آراء مردم به تنهایی هیچ حرامی را حلال و هیچ حرامی را حلال نمی سازد.

«مشروعیّت حکومت» در تفکّر قرآنی، مقوله ای چند بُعدی است که مهم ترین شاخص آن، رضای خداست و رأی مردم، بخشی از حقیقت و یکی از مؤلّفه های آن است:

«... ان الحکم الاّ لله امر ان لا تعبدوا الاّ ایّاه، ذلک الدین القیّم و لکنّ اکثر النّاس لایعلمون»(2)؛ فرمان، تنها فرمان خداست؛ دستور داده که جز او را نپرستید. این است دین استوار، ولی اکثر مردم نمی دانند.

چهارم: کارگزارانی که خود را بنده و عبد ذلیل خدا بدانند و در زندگی شخصی و اجتماعی، تسلیم محض احکام و قوانین او باشند، و قرآن و سنّت نبوی را بشناسند و به آن متعهّد بمانند و تسلیم هوس های شخصی و تمایلات باندی و قبیله ای نشوند، «مقام و سِمَت» و «اقدامات» آنان، مشروع و مجاز است.

البتّه نظارت فقیهان عادل بر مصوّبات هیئت دولت و بخشنامه های آن، همان قدر ضرورت دارد که نظارت بر مصوّبات و قوانین مجلس شورای اسلامی.

در نظام جمهوری اسلامی، اختیارات رئیس جمهور و هیئت دولت فقط در چارچوب قانون اساسی، قوانین عادی و رهنمودهای ولایت فقیه است و هیچ اقدامی بر خلاف قرآن، سنّت و قوانینِ برخاسته از آن، مجاز نیست.

پنجم: امّت واحده در سایه عقاید، قوانین و فرهنگ مشترک و رهبری واحد، شکل می گیرد. رئیس قوه مجریّه در نقش معاون اوّل رهبری و شخص دوم نظام اسلامی «بایدها» و «نبایدها»یی دارد که به عنوان وظایف رئیس جمهور شناخته می شود.

رئیس جمهور در اندیشه اسلامی، وظایف اقتصادی، اخلاقی، نظامی، سیاسی و شرایط سنّی، علمی، روانی و عقیدتی ویژه ای دارد؛ بسیار گسترده تر از وظایف یک مسلمان عادی! از این رو، امام علی علیه السلام می فرماید: «لایحمل هذا الامر الاّ اهل الجر و البصر والعلم بمواقع الأمر»(3)؛

بدون آزمون های دشوار عملی و موفقیت در آن، نمی توان اختیار، جان، مال و نوامیس امّت اسلامی را به دست وی سپرد.

احراز صلاحیّت های داوطلبان رئیس جمهوری، بخشی بر عهده شورای محترم نگهبان و بخش گسترده تری از آن بر عهده تک تک رأی دهندگان گرامی است و به صرف تأیید شورای نگهبان نمی توان مشکل را حل شده پنداشت و به کسی رأی داد!

ششم: نقش مسؤولان اجرائی و حاکمان در صلاح و فساد اجتماعی، از بدیهی ترین امور است؛ کیست که نداند هدایت و هلاکت نسل ها، صلاح و فساد عصرها و سعادت و شقاوت مردم تا حدّ زیادی به دست زمامداران، حکّام و مدیران و کارگزاران عالی کشورهاست، نجات و فلاح و رفاه مردم هم، ریشه در بسیاری اقدامات حکومتی دارد. در حدیث شریف نبوی می خوانیم:

«انّ اخوف ما افاف علی امّتی الائمّه المضلّون (4)؛ به راستی بیشترین چیزی که از آن بر امّتم بیم دارم، پیشوایان گمراهگر ا

قوّه مجریّه در اندیشه اسلامی

اوّل: خداوند، ولیّ و مالک و حاکم اصلی و بحقّ آسمان ها و زمین است؛ ولایت او در قلمرو تکوین و تشریع جاری است؛ حکومت الهی بر عالم و آدم، مرز زمانی و مکانی ندارد و انسان هم یکی از بی نهایت موجودات تحت ولایت و حکومت اوست و سخن آخر اینکه در نظام آفرینش غیر از خدا، هیچ کس ولایت و توان یاری و کمک به دیگران را ندارد:

«اَلَمْ تعلم انّ الله له ملک السّموات والارض و ما لکم من دون الله من ولیّ و لانصیر»(1)؛ آیا ندانستی که حکومت آسمان ها و زمین از آنِ خداست و شما غیر از خدا سرپرست و یاوری ندارید.

دوم: حکومت بر مردم، تنها حقّ مردم نیست؛ بلکه پیش از آنکه مردم حقّی داشته باشند و بیش از آنچه آنان حق دارند، خالق و مالک و ولیّ آنان حقّ دارد. کسانی که می خواهند امامت و رهبری و مراحل پایین تر از آن، مثل ریاست قوای سه گانه، را در اختیار بگیرند و وزارت، وکالت و مدیریت بر اشخاص، اموال و حقوق عمومی را عهده دار شوند، قبل از تحصیل رضای مردم و جذب آراء آنان، باید به فکر جلب رضای الهی باشند. زیرا به توافق رسیدن با نگهبان و خادم خانه بدون دستیابی به موافقت صاحب خانه، مشکلی را حل نمی کند؛ حکومتی را مشروع و تصرّفی را مجاز نمی سازد.

سوم: در صورتی که همه مردم یا اکثر آنان حقّ خویش را به فرد یا گروهی واگذار کنند، ولی خداوند که خالق، رازق، مدیر و مالک عالَم و آدم است، صلاحیّت فرد یا گروه یاد شده را تأیید نکند، حکومت و تصرّفات برگزیدگان مردم تا طبق موازین مکتبی نباشد، مجاز و مشروع نیست. آراء مردم به تنهایی هیچ حرامی را حلال و هیچ حرامی را حلال نمی سازد.

«مشروعیّت حکومت» در تفکّر قرآنی، مقوله ای چند بُعدی است که مهم ترین شاخص آن، رضای خداست و رأی مردم، بخشی از حقیقت و یکی از مؤلّفه های آن است:

«... ان الحکم الاّ لله امر ان لا تعبدوا الاّ ایّاه، ذلک الدین القیّم و لکنّ اکثر النّاس لایعلمون»(2)؛ فرمان، تنها فرمان خداست؛ دستور داده که جز او را نپرستید. این است دین استوار، ولی اکثر مردم نمی دانند.

چهارم: کارگزارانی که خود را بنده و عبد ذلیل خدا بدانند و در زندگی شخصی و اجتماعی، تسلیم محض احکام و قوانین او باشند، و قرآن و سنّت نبوی را بشناسند و به آن متعهّد بمانند و تسلیم هوس های شخصی و تمایلات باندی و قبیله ای نشوند، «مقام و سِمَت» و «اقدامات» آنان، مشروع و مجاز است.

البتّه نظارت فقیهان عادل بر مصوّبات هیئت دولت و بخشنامه های آن، همان قدر ضرورت دارد که نظارت بر مصوّبات و قوانین مجلس شورای اسلامی.

در نظام جمهوری اسلامی، اختیارات رئیس جمهور و هیئت دولت فقط در چارچوب قانون اساسی، قوانین عادی و رهنمودهای ولایت فقیه است و هیچ اقدامی بر خلاف قرآن، سنّت و قوانینِ برخاسته از آن، مجاز نیست.

پنجم: امّت واحده در سایه عقاید، قوانین و فرهنگ مشترک و رهبری واحد، شکل می گیرد. رئیس قوه مجریّه در نقش معاون اوّل رهبری و شخص دوم نظام اسلامی «بایدها» و «نبایدها»یی دارد که به عنوان وظایف رئیس جمهور شناخته می شود.

رئیس جمهور در اندیشه اسلامی، وظایف اقتصادی، اخلاقی، نظامی، سیاسی و شرایط سنّی، علمی، روانی و عقیدتی ویژه ای دارد؛ بسیار گسترده تر از وظایف یک مسلمان عادی! از این رو، امام علی علیه السلام می فرماید: «لایحمل هذا الامر الاّ اهل الجر و البصر والعلم بمواقع الأمر»(3)؛

بدون آزمون های دشوار عملی و موفقیت در آن، نمی توان اختیار، جان، مال و نوامیس امّت اسلامی را به دست وی سپرد.

احراز صلاحیّت های داوطلبان رئیس جمهوری، بخشی بر عهده شورای محترم نگهبان و بخش گسترده تری از آن بر عهده تک تک رأی دهندگان گرامی است و به صرف تأیید شورای نگهبان نمی توان مشکل را حل شده پنداشت و به کسی رأی داد!

ششم: نقش مسؤولان اجرائی و حاکمان در صلاح و فساد اجتماعی، از بدیهی ترین امور است؛ کیست که نداند هدایت و هلاکت نسل ها، صلاح و فساد عصرها و سعادت و شقاوت مردم تا حدّ زیادی به دست زمامداران، حکّام و مدیران و کارگزاران عالی کشورهاست، نجات و فلاح و رفاه مردم هم، ریشه در بسیاری اقدامات حکومتی دارد. در حدیث شریف نبوی می خوانیم:

«انّ اخوف ما افاف علی امّتی الائمّه المضلّون (4)؛ به راستی بیشترین چیزی که از آن بر امّتم بیم دارم، پیشوایان گمراهگر است.»

هفتم: «ولایت فقیه» در غیبت امام معصوم علیه السلام تجلّی حکومت الهی و نیابت از امام زمان علیه السلام است. همه انتخاب ها، انتصاب ها، برنامه ها، سیاست ها، معاهدات و ارتباطات باید با همآهنگی و در ارتباط کامل با ولیّ الهی صورت گیرد و جدائی از ولایت فقیه و مقابله با آن، پیامدهای تلخ و ناگواری به همراه دارد که تاریخ کشورهای اسلامی و تاریخ تشیع، گواه روشن آن است

ست.»

هفتم: «ولایت فقیه» در غیبت امام معصوم علیه السلام تجلّی حکومت الهی و نیابت از امام زمان علیه السلام است. همه انتخاب ها، انتصاب ها، برنامه ها، سیاست ها، معاهدات و ارتباطات باید با همآهنگی و در ارتباط کامل با ولیّ الهی صورت گیرد و جدائی از ولایت فقیه و مقابله با آن، پیامدهای تلخ و ناگواری به همراه دارد که تاریخ کشورهای اسلامی و تاریخ تشیع، گواه روشن آن است

احسان | 21:12 - سه شنبه هفدهم آذر 1388
+ |
ماجرای فدک و شهادت حضرت زهرا(س) و علل شهادت حضرت چه بود؟

فدک آن چنان که مورخان نوشته‏اند، قریه آبادی بوده، در حدود 140 کیلومتری مدینه در قسمت خیبر. این قریه در سال هفتم هجری به دست پیامبر اسلام افتاد. جریان از این قرار بود: پیامبر(ص) پس از محاصره خیبر و درهم شکستن قدرت یهود در آن محیط، و عطوفت و مهربانی آن حضرت نسبت به چند قریه از آن آبادیها، مردم آبادی فدک حاضر شدند با پیامبر(ص) مصالحه کنند که نصف سرزمین آن‏ها اختصاص به پیامبر(ص) داشته باشد و نصف دیگر از آن خودشان، در عین حال کشاورزی سهم پیامبر به عهده خود آن‏ها باشد و در برابر زحماتشان مزد بگیرند. بنابراین با توجه به آیه 6 سوره حشر: "و ما افاء اللَّه علی رسوله منهم فما اوجفتم علیه من خیل و لا رکاب، و لکن اللّه یسلط رسله علی من یشاء واللّه علی کل شیء قدیر" این قسمت ملک پیامبر گردید و پیامبر آن گونه که میخواست در آن تصرف میکرد تا آیه 38 سوره روم "و آت ذا القربی حقه" نازل شد. پیامبر از جبرئیل پرسید منظور از این آیه چیست؟ پاسخ داد: فدک را به فاطمه ببخش تا برای او و فرزندانش مایه زندگی باشد و به جای ثروتی که خدیجه علیها السلام در راه اسلام مصرف کرده بود، قرار گیرد.پیامبر(ص) فاطمه(س) را خواست و فدک را به او بخشید. از این ساعت ملکیت پیامبر به فدک پایان یافت و فدک ملک فاطمه(س) شد. پس از رحلت آن حضرت و تسلط ابوبکر بر خلافت، فدک را از فاطمه(س) گرفت و به عنوان رئیس حکومت در اختیار خود قرار داد. فاطمه(س) مطالبه ملک خود را کرد و گفت: این نحله، عطیه و بخشش پیامبر است. ابوبکر در پاسخ از او مطالبه بینه و شاهد نمود تا بدین وسیله فاطمه ثابت کند که فدک ملک او است. گرچه از نظر اسلام، هرگاه ملکی در تصرف فردی باشد، از او درخواست بینه و شاهد نمیشود و نفس تصرف، دلیل مالکیت است، بلکه کسی که ادعای خلاف آن را داشته باشد، باید بینه اقامه کند زیرا او مدعی است. دلیل این که فدک در تصرف زهرای اطهر بود، واژه "ایتاء" در آیه "و آت ذالقربی حقه" میباشد و نیز لفظ "اعطاء" و "اقطاع" که در روایات آمده است. با این حال زهرا(س) برای اثبات حقانیت خود، به ناچار به اقامه بینه اقدام کرد. علی(ع) و ام ایمن هر دو شهادت دادند که فدک ملک زهرا است، اما پاسخ ابوبکر این بود که شهادت یک مرد و یک زن کافی نیست، بلکه باید دو مرد و یا یک مرد و دو زن باشند. البته زهرا به این مسئله توجه داشت، ولی جریان اختلاف در این مورد از باب قضاوت نبود، چرا که در این مورد ابوبکر، قاضی و طرف دعوا به شمار میآمد. اگر قضاوتی حقیقی بود، میبایست قاضی شخص سومی باشد. بنابراین در مورد بحث یک شاهد کافی بود که گفته مدعی را تصدیق کند و جریان پایان‏پذیرد؛ نه از باب قضاوت اسلامی. در عین حال زهرا(س) برای بار دوم علی(ع)، ام ایمن، اسماء بنت عمیس، حسن و حسین را به عنوان شاهد همراه آورد، اما باز مورد قبول خلیفه واقع نشد؛ به این دلیل که علی(ع) همسر فاطمه است و حسن و حسین فرزندان او هستند و طرف فاطمه را خواهند گرفت و به نفع او شهادت خواهند داد. اسماء بنت عمیس بدان جهت گواهیش مورد قبول واقع نگردید که همسر جعفر بن ابیطالب بود و به نفع بنیهاشم شهادت میدهد و ام ایمن گواهیش پذیرفته نشد به این جهت که زنی است غیر عرب و نمیتواند مطالب را روشن بیان کند. باید پرسید: آیا فاطمه، علی، حسن و حسین(ع) که براساس آیه 33 سوره احزاب و روایاتی که در شأن نزول آنان رسیده است که از هر گناه و آلودگی به دورند، سخنشان مورد قبول نیست؟ آیه 33 سوره احزاب میفرماید: "انما یرید اللَّه لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا؛ خداوند اراده کرده است که شما اهل بیت را از هر گونه پلیدی پاک گرداند". حال چگونه سخنان آن‏ها برای ابوبکر باور نکردنی است؟ مطلبی است که با ملاحظه آنچه ابن ابی الحدید از "علی بن فارقی" نقل کرده، میتوان فهمید. به این جریان در ذیل اشاره می شود.اما این که "اسماء بنت عمیس" همسر جعفر بود و به این جهت به بنیهاشم علاقه دارد، از این رو شهادتش پذیرفته نیست، مطلب عجیبی است و جواب آن روش است، زیرا در قضاوت، این شرط نشده که دشمن انسان شهادت دهد، بلکه شرط، عدالت شاهد است. علاوه بر این مگر پیامبر گواهی نداد که "اسماء" اهل بهشت است؟ آیا فرموده پیامبر درباره "اسماء" برای عدالت این بانوی بزرگ کافی نیست؟ اما این که "ام ایمن" عجمی است، آیا شرط قبول شهادت، عرب بودن است یا فصاحت و بلاغت یا جملاتی که برساند گفته فلانی درست است؟! آیا ام ایمن که از زمان کودکی پیامبر در خانه آن حضرت بود و در میان مردم حجاز زندگی میکرد و حدود بیش از 60 سال از عمرش را در میان مردم حجاز سپری کرد، هنوز نمیتوانسته است به زبان عرب حرف بزند؟ راستی باید پرسید: علی(ع) که پیامبر او را "اقضی الامة" و "صدیق اکبر" میداند و میگوید: "حق با علی است و علی با حق است و حق همواره از علی جدا نمیشود" و ا و را ولی و سرپرست مؤمنان و اَوْلی نسبت به جان مؤمنان میداند، شهادتش در مورد قطعه باغی هم چون فدک پذیرفته نیست؟! آن هم علی که میگوید: "اگر تمام جهان را در اختیار من بگذارند که من پوست جوی را به زور از دهان مورچه‏ای بگیرم، چنین نخواهم کرد" و تاریخ زندگی وی شاهد و گواه گفته‏هایش میباشد؟! آیا در این جا شهادت به ناحق میدهد؟ مسلّماً چنین نیست، بلکه باید گفت: تمام تلاش زمامدار وقت این بود که "فدک"، این باغ پر درآمد در اختیار علی و فاطمه علیهما السلام قرار نگیرد، مبادا درآمدهای آن را صرف درهم شکستن حکومت کنند.(1) ابن ابیالحدید در شرح نهج‏البلاغه میگوید: از "علی بن فارقی" مدرّس مدرسه غربی بغداد پرسیدم: آیا فاطمه در ادعایش راست میگفت؟ پاسخ داد بلی! پرسیدم: با این که میدانست فاطمه راستگو است پس چرا ابوبکر فدک را واگذار نکرد؟ استاد تبسم نمود. سپس جمله لطیف و جالبی را در قالب شوخی فرمود با این که چندان اهل شوخی و مزاح نبود. گفت: اگر روز اوّل به مجرد ادعای فاطمه فدک را باز میگرداند، فردا فاطمه ادعای خلافت همسرش را مطرح میساخت و میبایست ابوبکر از مقام خلافت کناره‏گیری کند، و در این مورد عذر زمامدار خلافت پذیرفته نبود، چرا که با عمل نخستش اقرار به صداقت و راستگویی دختر پیامبر کرده بود، و باید پس از آن بدون نیاز به بینه و شهود، هر گونه ادعایی میکرد، قبول نماید. ابن ابیالحدید میافزاید: این سخن صحیح و درستی است، گرچه استاد به صورت شوخی بیان نمود.(2)همان در نقل دیگری می نویسد: حضرت زهرا(س) نزد ابوبکر رفت و به او فرمود: پدرم فدک را به من بخشید و علی و ام ایمن بر این مطلب گواهی می دهند. ابوبکر گفت: تو جز حق و راستی چیزی به پدرت نسبت نمیدهد. من آن را به تو بر می گردانم. بعد تکه‏ای پوست طلبید و سند فدک را برای حضرت نوشت. حضرت از نزد او خارج شد و در بین راه به عمر رسید. عمر پرسید: ای فاطمه! از کجا می آیی؟ گفت: از نزد ابوبکر می ایم. به او گفتم که رسو خدا فدک را به من بخشیده و علی و ام ایمن نیز بر این مطلب گواهند. وی فدرک را به من برگرداند و این نوشته را به من داد.عمر نوشته را از حضرت گرفت و نزد ابوبکر آمد و گفت: تو فدک را به فاطمه داده‏ای و سندش را نوشته‏ای؟ گفت: آری. گفت: علی به سود خود گواهی می دهد و ام ایمن یک زن است. بعد آب دهان روی سند انداخت و نوشته را پاک و سند را پاره کرد.(3)امّا ماجرای شهادت حضرت زهرا(س):از بیشترین متون و روایات شیعی استفاده می شود که فاطمه زهرا(س) در اثر ضرب و شتمی که توسط مخالفان بر حضرت وارد شد، بیمار شد و سرانجام به شهادت رسید. روایات و متون در بیان چگونگی ضرب و شتم حضرت زهرا(س) توسط دشمنی و چگونه بیمار شدن حضرت اختلاف دارند؛ ولی اصل حادثه را بیشتر متنون شیعی گزارش کرده‏اند. در این جا گزارش علامه مجلسی را که وی از کتاب سلیم بن قیس هلالی گزارش داده است، تقدیم می کنیم. علامه می نویسد: "روزی عمر به ابابکر گفت: چرا علی و بنی هاشم با تو بیعت نکرده‏اند؟! باید علی را احضار کنی که با تو بیعت کند. وی پسر عموی عمر را که "قنفذ" نام داشت، نزد علی(ع) فرستاد و او را نزد خویش فرا خواند، اما علی(ع) اجابت نکرد. عمر غضب آلود شد و از جا برخاست و خالدبن ولید را نیز فراخواند و با قنفذ راهی خانه علی(ع) شد. عمر به آن دو گفت: هیزم با خود بیاورید. چون به در خانه علی(ع) رسیدند، فاطمه (ع) پشت در بود، در حالی که از غم مرگ پدر سخت ناراحت بود. عمر کوبه در را به صدا در آورد و فریاد زد: ای پس ابوطالب! در بگشای. فاطمه فرمود: ای عمر! ما را به خود وانمی گذاری که به عزاداری مشغول باشیم؟! عمر گفت: در راه بگشای وگرنه آن را می سوزانیم. فاطمه فرمود: از خدا نمیترسی و بی اذن وارد می شوی؟! هر چه کرد، عمر از تصمیم خویش منصرف نشد و دستور داد که در خانه را آتش زنند. طولی نکشید که در مشتعل گشت و سوخت. عمر در نیم سوخته را انداخت و وارد خانه شد. فاطمه زهرا(س) فریاد زد: "یا ابتاه، یا رسول اللَّه!" عمر شمشیر خود را به پهلوی حضرت نواخت، حضرت فاطمه(س) فریاد "وا ابتاه" برآورد. وی تازیانه بر پهلوی فاطمه زهرا(س) زد.... قنفذ نیز تازیانه‏ای بر بدن حضرت زهرا(س) زد که اثر آن تا هنگام مرگ بر بدن حضرت باقی بود. پس فاطمه زهرا(س) به چهار چوب در پناه برد. قنفذ درِ نیم سوخته را فشار داد و بر پهلوی فاطمه زهرا(س) اصابت کرد و پهلوی حضرت شکست و جنین خود را سقط کرد. فاطمه زهرا(س) از آن روز به بعد مریض شد و در بستر بیماری افتاد تا این که دار دنیا را وداع کرد.(4)در بیشتر روایات تصریح شده که فاطه زهرا(س) در اثر ضرب و شتم مخالفان از دنیا رفته است.(5) امام صادق(ع) فرمود: "حضرت زهرا(س) به علت ضرب و شتم قنفذ، محسنش را سقط نمود و مریض شد و به شهادت رسید".

احسان | 21:2 - سه شنبه هفدهم آذر 1388
+ |
اسامى و اوصاف و القاب حضرت مهدى (عج)
مرحوم ثقة الاسلام نورى در بيان اسماء شريفه امام عصر (عليه السلام)، با استناد به آيات و روايات و كتب آسمانى پيشين و تعبيرات راويان و تاريخ نگاران تعداد يكصد و هشتاد و دو اسم و لقب براى حضرت مهدى(عليه السلام)ذكر مى كند و  مدّعى است كه در اين مقام، از استنباط هاى شخصى و استحسان هاى غير قطعى خوددارى نموده است كه در غير اين صورت چندين برابر اين اسماء و القاب، قابل استخراج از كتب مختلفه بود. كه از آن جمله است:
محمّد، احمد، عبداللّه، محمود، مهدى، برهان، حجّت، حامد، خلف صالح، داعى، شريد صاحب، غائب، قائم، منتظر و... . «نجم الثاقب، از صفحه 55 تا 132.»
كنيه هاى آن حضرت عبارتند از: ابوالقاسم (هم كنيه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم))، ابوعبداللّه، اباصالح كه مرحوم نورى ابو ابراهيم، ابوالحسن و ابوتراب را نيز از كنيه هاى ايشان شمرده است.
در اينجا به ذكر پاره اى عناوين و صفات كه در ضمن زيارتهاى مختلفه و ادعيه مربوط به حضرت مهدى (عليه السلام) مورد تصريح قرار گرفته است اشاره داريم، با اين اميد كه دقّت و تأمّلى در آنها، ما را با شئونات مختلفه آن بزرگوار آشنا ساخته و مقاماتى را كه غالباً از لسان معصومين(عليهم السلام) در ضمن اين دعاها و زيارتها براى امام دوازدهم(عليه السلام)بر شمرده شده براى مان روشن تر سازد.
قابل ذكر اينكه تمام اين عناوين و اوصاف بطور خاص در مورد حضرت مهدى(عليه السلام)وارد گرديده، اگرچه بسيارى از آنها در مورد ساير امامان بزرگوار اسلام(عليهم السلام)نيز مى تواند مصداق داشته باشد.
ديگر اينكه، آنچه ذكر مى شود نه به ادّعاى اسم يا لقب آن حضرت، بلكه به عنوان بهرهورى از تعابير موجود در نصوص زيارت و دعاست، اعم از اينكه واژه اى مفرد يا جمله اى توصيفى باشد.
بقيّة اللّه: باقيمانده خدا در زمين.
خليفة اللّه: جانشين خدا در ميان خلايق.
وجه اللّه: مظهر جمال وجلال خدا، سمت و سوى الهى كه اولياى حق رو به او دارند.
باب اللّه: دروازه همه معارف الهى، درى كه خدا جويان براى ورود به ساحت قدس الهى، قصدش مى كنند.
داعى اللّه: دعوت كننده الهى، فرا خواننده مردم به سوى خدا، منادى راستين هدايت الى اللّه.
سبيل اللّه: راه خدا، كه هركس سلوكش را جز در راستاى آن قرار دهد سر انجامى جز هلاكت نخواهد داشت.
ولى اللّه: سر سپرده به ولايت خدا و حامل ولايت الهى، دوست خدا.
حجة اللّه: حجّت خدا، برهان پروردگار، آن كس كه براى هدايتِ در دنيا، و حسابِ در آخرت به او احتجاج مى كنند.
نور اللّه: نور خاموشى ناپذير خدا، ظاهر كننده همه معارف و حقايق توحيدى، مايه هدايت رهجويان.
عين اللّه: ديده بيدار خدا در ميان خلق، ديدبان هستى، چشم خدا در مراقبت كردار بندگان.
سلالة النّبوّة: فرزند نبوّت، باقيمانده نسل پيامبران.
خاتم الاوصياء: پايان بخش سلسله امامت، آخرين جانشين پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم).
علم الهدى: پرچم هدايت، رايت هميشه افراشته در راه اللّه، نشان مسير حقيقت.
سفينة النّجاة: كشتى نجات، وسيله رهايى از غرقاب ضلالت، سفينه رستگارى.
عين الحيوة: چشمه زندگى، منبع حيات حقيقى.
القائم المنتظر: قيام كننده مورد انتظار، انقلابى بى نظيرى كه همه صالحان چشم انتظار قيام جهانى اويند.
العدل المشتهر: عدالت مشهور، تحقق بخش عدالت موعود.
السيف الشاهر: شمشير كشيده حق، شمشير از نيام بر آمده در اقامه عدل و داد.
القمر الزّاهر: ماه درخشان، ماهتاب دلفروز شبهاى سياه فتنه و جور.
شمس الظلاّم: خورشيد آسمان هستى ظلمت گرفتگان، مهر تابنده در ظلمات زمين.
ربيع الأنام: بهار مردمان، سر فصل شكوفايى انسان، فصل اعتدال خلايق.
نضرة الأيّام: طراوت روزگار، شادابى زمان، سرّ سرسبزى دوباره تاريخ.
الدين المأثور: تجسّم دين، تجسيد آيين بر جاى مانده از آثار پيامبران، خودِ دين، كيان آيين، روح مذهب.
الكتاب المسطور: قرآن مجسّم، كتاب نوشته شده با قلم تكوين، معجزه پيامبر در هيئت بشرى.
صاحب الأمر: دارنده ولايت امر الهى، صاحب فرمان و اختياردار شريعت.
صاحب الزمان: اختيار دارِ زمانه، فرمانده كل هستى به اذن حق.
مطهّر الأرض: تطهير كننده زمين كه مسجد خداست، از بين برنده پليدى و ناپاكى از بسيط خاك.
ناشر العدل: برپا دارنده عدالت، بر افرازنده پرچم عدل و داد در سراسر گيتى.
مهدى الامم: هدايتگر همه امّت ها، راه يافته راهنماى همه طوايف بشريت.
جامع الكَلِم: گردآورنده همه كلمه ها بر اساس كلمه توحيد، وحدت بخش همه صفها.
ناصر حق اللّه: ياريگر حقِ خدا، ياورِ حقيقت.
دليل ارادة اللّه: راهنماى مردم به سوى مقاصد الهى، راه بلد و راهبر انسانها در راستاى اراده خداوند.
الثائر بأمر اللّه: قيام كننده به دستور الهى، بر انگيخته به فرمان پروردگار، شورنده بر غير خدا به امر خدا.
محيى المؤمنين: احياگر مؤمنان، حياتبخش دلهاى اهل ايمان.
مبير الكافرين: نابود كننده كافران، درهم شكننده كاخ كفر، هلاك كننده كفار.
معزّ المؤمنين: عزّت بخش مؤمنان، ارزش دهنده اهل ايمان.
مذلّ الكافرين: خوار كننده كافران، درهم شكننده جبروتِ كفر پيشگان.
منجى المستضعفين: نجات دهنده مستضعفان، رهايى بخش استضعاف كشيدگان.
سيف اللّه الّذى لاينبو: شمشير قهر خدا كه كندى نپذيرد.
ميثاق اللّه الّذى أخذه: پيمان بندگى خدا كه از بندگان گرفته شده.
مدار الدهر: مدار روزگار، محور گردونه وجود، مركز پيدايش زمان.
ناموس العصر: نگهدارنده زمان، كيان هستى دوران.
كلمة اللّه التامه: كلمه تامّه خداوند، حجّت بالغه الهى.
تالى كتاب اللّه: تلاوت كننده كتاب خدا، قارى آيات كريمه قرآن.
وعداللّه الّذى ضمنه: وعده ضمانت شده خدا، پيمان تخلّف ناپذير الهى.
رحمة اللّه الواسعة: رحمت بى پايان خدا، لطف و رحمت بى كرانه پروردگار رحمت گسترده حق.
حافظ اسرار رب العالمين: نگهبان اسرار پروردگار، حافظ رازهاى ربوبى.
معدن العلوم النبويّه: گنجينه دانش هاى پيامبرى ـ خزانه معارف نبوى.
نظام الدين: نظام بخش دين.
يعسوب المتقين: پيشواى متقين.
معزّ الاولياء: عزت بخش ياران.
مذلّ الأعداء: خوار كننده دشمنان.
وارث الانبياء: ميراث بر پيامبران.
نور ابصار الورى: نور ديدگان خلايق.
الوتر الموتور: خونخواه شهيدان.
كاشف البلوى: بر طرف كننده بلاها.
المعد لقطع دابر الظلمه: مهيّا شده براى ريشه كن كردن ظالمان.
المنتظر لاقامة الأمت و العوج: مورد انتظار براى از بين بردن كژيها و نادرستى ها.
المترجى لازالة الجور و العدوان: مورد آرزو براى بر طرف كردن ستم و تجاوز.
المدّخّر لتجديد الفرائض و السنن: ذخيره شده براى تجديد واجبات و سنن الهى.
المؤمّل لاِحياء الكتاب وحدوده: مورد اميد براى زنده ساختن دوباره قرآن و حدود آن.
جامع الكلمة على التقوى: گرد آورنده مردم بر اساس تقوى.
السبب المتصل بين الأرض و السماء: واسطه بين آسمان و زمين، كانال رحمت حق بر خلق.
صاحب يوم الفتح و ناشرراية الهدى: صاحب روز پيروزى و بر افرازنده پرچم هدايت.
مؤلف شمل الصلاح و الرضا: الفت دهنده دلها بر اساس رضايت و درستكارى.
الطالب بدم المقتول بكربلا: خونخواه شهيد كربلا.
المنصور على من اعتدى عليه وافترى: يارى شده عليه دشمنان وافترا زنندگان.
المضطرّ الّذى يجاب اذا دعى: پريشان و درمانده اى كه چون دعا كند دعايش مستجاب شود.
 
احسان | 19:13 - شنبه بیست و سوم آبان 1388
+ |
بهترین هدیه به امام زمان عج
دعا کردن برای فرج امام زمان علیه السلام بهترین هدیه برای حضرت است. برای حضرت صدقه بدهیم و محبّت کنیم. فرج عمومی حضرت اینست که حکومت حضرت تشکیل بشود. همه ی انبیاء منتظر آن حکومت بوده اند.

اینطوری نیست که وقتی امام زمان بیاید همه ی نفوس، مسلمان می شوند، نخیر، چنین چیزی نیست، چرا؟ چون قرآن می فرماید: (وَ ألقَینا بَینَهُم ُ الْعَد'اوَة َ وَ الْبَغْضاءَ الی ' یَوم ِ الْقِیامَة)

البته ما باید برای این نظام تلاش کنیم امّا نباید خیال کنیم که ما چون این نظام را قبول کردیم پس ما مسلمانیم. نخیر! مسلمان نیستیم و باید اقرار کنیم که ما مسلمان نیستیم. اسلام چیز دیگری است.

الان اگر بنده بگویم من نمونه ی حوزه ی علمیه هستم، اصلاً مردم از حوزه ی علمیه متنفّر می شوند. باید بگویم من هم یک طلبه ی ناقص از حوزه هستم، اگریک نواقصی از من دیدی، آنها را به حساب حوزه نگذار. من یک مسلمان کالی(ناقص) هستم. اگر از من اشکالی دیدی به اسلام لطمه نزن.

مرحوم جمال الدین اسدآبادی - خدا او را رحمت کند - می گفت باید اول بگوییم ما مسلمان نیستیم، بعد تبلیغ اسلام را کنیم. ما یک سری سلیقه ی شخصی ازشرق و غرب جمع کرده ایم و اسمش را اسلام گذاشته ایم. عروسی و عزای ما اسلامی است ؟مراسم و رفتارهای ما اسلامی است ؟ کجای ما اسلامی است؟

البته اینطوری نیست که فکر کنیم حضرت وقتی بیایند، من عوض می شوم و نفوس عوض می شوند. منتها من جرأت نمی کنم کاربد کنم. الان جرأت نمی کنم از ترس قانون، شراب فروشی باز کنم ولی در خانه ام می توانم شراب بسازم. امّا آنوقت جرأت نمی کنم در خانه ی خودم هم شراب بسازم، نه اینکه نخواهم این کار رابکنم. آن کسی که می خواهد دزدی کند دیگر نمی تواند، نه اینکه نمی خواهد دزدی کند.

اینطوری نیست که وقتی امام زمان بیاید همه ی نفوس، مسلمان می شوند، نخیر، چنین چیزی نیست، چرا؟ چون قرآن می فرماید: (وَ ألقَینا بَینَهُم ُ الْعَد'اوَة َ وَ الْبَغْضاءَ الی ' یَوم ِ الْقِیامَة) تا قیامت، این بشرهمینطوری است. منتهی همین طور که برای حضرت سلیمان، همه ی جن و انس در خدمتش بودند، وقتی حضرت بیاید، همه ی قدرت ها در دست اوست. آن وقت آدم از در و دیوار و عیال خودش و از شنود شدن حرفهایش می ترسد.

وقتی اینطور شد من دیگر می ترسم خلاف کنم. نه اینکه خیال کنیم نفوس ما عوض می شود ولی الان اگر انسان کاری کند امام زمان راضی شودهفتاد برابر آن وقت است، منظور از هفتاد، عدد نیست، کنایه از کثرت است، یعنی اعمال خیلی ارزش دارد.

شما الان هرکار خوبی بکنی، هفتاد برابر آن وقت است. ما کافی است واجب را انجام دهیم و حرام را ترک کنیم آن وقت سلمان زمان می شویم. اگر کسی به واجب عمل کند و حرام راترک کند، خدا دستش را می گیرد و او را هفت شهر عشق می گرداند. ما خیال کرده ایم کلاس اخلاق امجد کسی را می سازد، نه، چنین نیست ! امجد خودش را نساخته، بعد بیاید تو را بسازد؟از این کلاس اخلاق به آن کلاس اخلاق.

یک عده شیّاد هم در جامعه افتاده اند و فرمول دست شان است و از غیب هم می گویند و اسرار بقیه را فاش می کنند. آن وقت یک عده شیّاد با این جوان هاافتاده اند. خدا قوام را رحمت کند. وقتی خطایی می دید عبا را به سر می کشید تا نبیند. بزرگان مامظهر ستّاریت بودند، مظهرِ (یا مَن ظَهَرَ الجَمیل و سَتَرَ القبیح) بودند.

احسان | 19:10 - شنبه بیست و سوم آبان 1388
+ |
شعر در مورد امام زمان
سحر از دامن نرجس، برآمد نوگلي زيبا 
گلي کز بوي دلجويش، جهان پير شد برنا

زهي سروي که الطافش، فکنده سايه بر عالم 
زهي صبحي که انفاسش، دميده روح در اعضا

سپيده دم ز درياي کرم برخواست امواجي 
که عالم غرق رحمت شد، از آن مواج روح افزا

به صبح نيمه شعبان تجلّي کرد خورشيدي 
که از نور جبينش شد، منوّر ديده زهرا

چه مولودي که همتايش نديده ديده گردون 
چه فرزندي که مانندش، نزاده مادر دنيا

به صولت تالي حيدر، به صورت شبه پيغمبر 
به سيرت مظهر داور، وليّ والي والا

قدم در عرصه عالم، نهاده پاک فرزندش 
که چِشم آفرينش شد، ز نورش روشن و بينا

به پاس مقدم او شد، مزيّن عالم پائين 
ز نور طلعت او شد، منوّر عالم بالا

چو گيرد پرچم (انّا فتحنا)، در کف قدرت 
لواي نصرت افرازد، بر اين نُه گنبد خضراء

شها چشم انتظاران را، ز هجران جان به لب آمد 
بتاب اي کوکب رحمت، بر افکن پرده از سيما

تو گر عارض بر افروزي، جهان شود روشن 
تو گر قامت برافرازي، قيامت ها شود برپا

تو گر لشگر برانگيزي، سپاه کفر بُگريزد 
تو گر از جاي برخيزي، نشيند فتنه و غوغا

بيا اي کشتي رحمت، که دريا گشت طوفاني 
چو کشتيبان توئي، ما را چه غم از جنبش دريا

خوش آن روزي که برخيزد، ز کعبه بانگ جاء الحقّ 
خوش آن روزي که برگيرد، حجاب از چهره زيبا


افسوس که عمري پي اغيار دويديم 
از يار بمانديم و به مقصد نرسيديم

سرمايه ز کف رفت و تجارت ننموديم 
جز حسرت و اندوه متاعي نخريديم

پس سعي نموديم که ببينيم رخ دوست 
جان ها به لب آمد، رخ دلدار نديديم

ما تشنه لب اندر لب دريا متحيّر 
آبي به جز از خون دل خود نچشيديم

اي بسته به زنجير تو دل هاي محبّان 
رحمي که در اين باديه بس رنج کشيديم

چندان که به ياد تو شب و روز نشستيم 
از شام فراقت چو سحر گه ندميديم

اي حجّت حقّ پرده ز رخسار برافکن 
کز هجر تو ما پيرهن صبر دريديم

ما چشم به راهيم به هر شام و سحرگاه 
در راه تو از غير خيال تو رهيديم

اي دست خدا دست برآور که ز دشمن 
بس ظلم بديديم و بسي طعنه شنيديم

شمشير کَجَت، راست کند قامت دين را 
هم قامت ما را که ز هجر تو خميديم

اي صاحب ولايت و والاتر از همه 
اي چشمه حيات و افاضات دائمه

اي ابتداي خلقت و سر حلقه وجود 
اي انتهاي سلسله اولياء همه

از جلوه تو، خلقت عالم شروع شد 
از عمر تو، به دور زمان، حُسن خاتمه

شاها به افتخار قدوم شريف تو 
شد سامرا به عالم ايجاد عاصمه

يابن الحسن بيا، که شد از روز غيبتت 
دنيا پر اضطراب و بشر در مخاصمه

از سينه هاست، نعره صلح و صفا بلند 
و ز کينه هاست، فکر همه در مهاجمه

مشکل بود، که جمله حقّ بشنود کسي 
کز باطل است، گوش بشر پر ز همهمه

قرآن، که «لا يَمسُّه اِلاّ المُطهَّرُون» 
با رأي هر کسي، شده تفسير و ترجمه

تا دولتِ جهانيِ خود را به پا کني 
دادت خدا شجاعت و نيروي لازمه

حکم تو عدل مطلق و فرمان داور است 
حاجت نباشدت به شهود و محاکمه

ز آن سرکشان، که مردم دنيا به وحشتند 
قلب سليم و پاک تو را نيست واهمه 

با اين قواي جهان گير ظالمان 
تنها توئي اميد بشر، يا ابن فاطمه (ع)

اي پرچم شکوه تو بر آسمان بلند 
يک ره، نظر فکن به علمدار علقمه

بنگر به خاک و خون، عَلَم سر نگون او 
گوئي که با درفش تو دارد مکالمه

امشب (حسان) به ياد تو از غصّه فارغ است 
هر دم کند دعاي ظهور تو، زمزمه

احسان | 17:56 - شنبه بیست و سوم آبان 1388
+ |
تدفین شهدای گمنام در ایام فاطمیه

در ایام فاطمیه:
شهدای گمنام در چند نقطه از کشور تدفین می شوند

مسوول امور شهدای گمنام بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش دفاع مقدس گفت: در ایام فاطمه مراسم های تشییع و تدفین شهدای گمنام را در چند نقطه از کشور خواهیم داشت.
جواد تاجیک در گفتگو با خبرنگار حیات با بیان این مطلب افزود: بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس در نظر دارد به مناسبت فرارسیدن ایام فاطمیه تعدادی از شهدای گمنامی را که به تازگی توسط گروه های تفحص پیدا شده اند را در چند نقطه از کشور تشییع و تدفین کند.
وی ادامه داد: استان های زیادی درخواست تشییع و تدفین شهدای گمنام را به بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس داده اند. این موضوع در حالی است که با کمبود شهید گمنام روبرو هستیم که این موضوع کار ما را برای برنامه ریزی تدفین شهدای گمنام در استان ها  سخت می کند.
تاجیک خاطرنشان کرد: در جلسه ای که هفته جاری در بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس برگزار می شود اولویت بندی استان ها برای واگذاری شهید گمنام برای تشییع و تدفین مشخص می شود و اطلاع رسانی کامل پیرامون تعداد شهدای گمنام، محل شهادت و زمان شهادت آنها به زودی اعلام می شود.

احسان | 23:23 - یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388
+ |
كرامات حضرت فاطمه معصومه(س)
 

كرامات حضرت فاطمه معصومه(س)
از آنجا كه فاطمه معصومه علیها السلام از خاندانی است كه در زیارت جامعه خطاب به ایشان آمده است: ((عادتكم الاحسان و سجیتكم الكرم))[1] كرامات و عنایات آستان مقدسش بسیار فراوان و شامل حال خاص و عام بوده است: از بزرگانی همچون ملاصدرا و آیت الله بروجردی گرفته تا آن مسلمان عاشقی كه از دور افتاده ترین كشور اسلامی به عشق زیارت و به امید عنایت به حریم قدس او راه یافته, همگی را مورد لطف و عنایت كریمانه خود قرار داده است; ولی با كمال تاسف این كرامات تا كنون ثبت و ضبط نشده است, ما هم نمونه هایی برگزیده از كرامات آن حضرت را در اینجا میآوریم; به امید آن كه مجموع كرامات آن حضرت در كتاب مستقل گردآوری شود.
ـ كراماتی به نقل از آیت الله العظمی اراكی(ره)
ایشان درباره خودشان فرمودند: دستم باد می كرد و پوست آن ترك بر می داشت به طوری كه نمی توانستم وضو بگیرم و ناچار بودم برای نماز تیمم كنم و معالجات هم بی اثر بود تا اینكه به حضرت معصومه(س) متوسل شدم و به من الهام شد كه دسكش به دست كنم, همین كار را كردم, دستم خوب شد.
ایشان فرمودند: آقا حسن احتشام (فرزند مرحوم سید جعفر احتشام كه هر دو از منبریهای قم بودند) نقل می كرد از شیخ ابراهیم صاحب الزمانی تبریزی (كه مرد با اخلاصی بود) كه من شبی در خواب دیدم به حرم مشرف شدم خواستم وارد شوم گفتند حرم قرق است برای اینكه فاطمه زهرا(ع)و حضرت معصومه(ع)در سر ضریح خلوت كرده اند و كسی را راه نمی دهند. من گفتم: مادرم سیده است و من محرم هستم, به من اجازه دادند, رفتم دیدم كه بله این دو نشسته اند و در بالای ضریح با هم صحبت می كنند از جمله صحبتها این بود كه حضرت معصومه(س) به حضرت زهرا(ع) عرض كرد: حاج سید جعفر احتشام برای من مدحی گفته است و ظاهرا آن مدح را برای حضرت می خواند.
شیخ ابراهیم این خواب را در جلسه دوره ای اهل منبر كه حاج سید جعفر احتشام هم در آن حضور داشت نقل می كند; حاج احتشام می گوید: از آن شعرها چیزی یادت هست؟
گفت: بله در آخر آن شعر داشت (دخت موسی بن جعفر) تا این را گفت, حاج احتشام شروع كرد به گریه كردن و گفت: بله توی اشعار من این كلمه است.
«حاج سید جعفر احتشام منبری با حالی بود و موقع روضه خواندن خودش هم گریه می كرد و بكاء بود و بسیار گریه می كرد».
آقا حسن احتشام فرزند ایشان می گوید به ایشان گفتیم شما در آخر شعرتان یك تخلصی داشته باشید مانند سایر شعرا, قبول نكرد تا با اصرار این شعر را گفت:
ای فاطمه بجان عزیز برادرت بر احتشام نما قصر اخضری
ایشان گفت: قصر اخضر را لطف كردند. گفتم چطور؟ گفت: همـــانجــا كــه آقای مرعشی(ره) سجاده می انداختند, آنجا را گچ كاری كردند و سنگ مرمر سبز رنگ, و قبر حاج احتشام در همان قسمت از مسجد بالاسر است (این بود قصر اخضری كه به ایشان عطا شد).
آقای حاج شیخ حسن علی تهرانی(ره) (جد مادری آقای مروارید) كه از علماء بزرگ و شاگردان فاضل میرزای شیرازی محسوب می شوند و حدود 50 سال درنجف به تحصیل علوم اشتغال داشتند, ایشان برادری داشت به نام حاج حسین علی شال فروش كه از تجار بازار بوده در تمام مدتی كه حاج شیخ مشغول تحصیل بودند ایشان ماهی 50 تومان به او شهریه می داد تا اینكه برادر تاجر فوت می كند و جنازه او را به قم حمل می كنند و در آنجا دفن می نمایند.
حاج شیخ علی (كه در اواخر عمر در مشهد ساكن بودند) تلگرافی از فوت برادر مطلع می شود, به حرم مشرف شده و به حضرت رضا عرض می كنند: من خدمت برادرم را یكبار هم نتوانستم جبران نمایم جز همین كه بیایم اینجا و از شما خواهش كنم كه به خواهرتان حضرت معصومه(س) سفارش ایشان را بفرمایید: تاكمك كاری, بكند از برادرم.
همان شب یكی از تجار كه از قضیه اطلاع نداشت خواب می بیند كه به حرم حضرت معصومه(س) مشرف شده و آنجا می گویند: كه حضرت رضا علیه السلام هم به قم تشریف آوردند: یكی جهت زیارت خواهرشان, و یكی جهت سفارش برادر حاج شیخ حسنعلی به حضرت معصومه(س).
او معنای خواب را نمی فهمد و آن را با حاج شیخ حسنعلی در میان می گذارد و ایشان می فرمایند: همان شب كه شما خواب دیدی من (در رابطه با برادرم) به حضرت رضا متوسل شدم و این خواب شما درست است.
مرحوم آقا سید محمد تقی خوانساری پس از شنیدن این خواب فرمود: از این خواب استفاده می شود كه قم در حریم حضرت معصومه(س) است; باید حضرت امام رضا(ع) به قم تشریف فرما شوند و سفارش برادر حاج شیخ حسنعلی را به حضرت بفرمایند والا خود حضرت امام رضا(ع) مستقیما در كار مداخله نمی كند چون این در محدوده حضرت معصومه است و مداخله در این محیط نمی شود.
ـ جلال و جبروت فاطمه زهرا علیها السلام
آقای شیخ عبد الله موسیانی(ایشان از شاگردان آیت الله مرعشی(ره) بودند)نقل فرمودند به این كه حضرت آیت الله مرعشی نجفی به طلاب می فرمود: علت آمدن من به قم این بود كه پدرم سید محمود مرعشی نجفی (كه از زهاد و عباد معروف بود) چهل شب در حرم حضرت امیر علیه السلام بیتوته نمود كه آن حضرت را ببنید, شبی در (حال مكاشفه) حضرت را دیده بود كه به ایشان می فرماید: سید محمود چه می خواهی؟ عرض می كند: می خواهم بدانم قبر فاطمه زهراء علیها السلام كجاست؟ تا آن را زیارت كنم.
حضرت فرموده بود: من كه نمی توانم «بر خلاف وصیت آن حضرت», قبر او رامعلوم كنم. عرض كرد: پس من هنگام زیارت چكنم؟ حضرت فرمود: خدا جلال و جبروت حضرت فاطمه علیها السلام را به فاطمه علیها السلام عنایت فرموده است, هر كس بخواهد ثواب زیارت حضرت زهرا علیها السلام را درك كند به زیارت فاطمه معصومه علیها السلام برود.
آیت الله مرعشی می فرمودند: پدرم مرا سفارش می كرد كه من قادر به زیارت ایشان نیستم اما تو به زیارت آن حضرت برو, لذا من به خاطر همین سفارش, برای زیارت فاطمه معصومه علیها السلام و ثامن الائمه علیها السلام آمدم و به اصرار موسس حوزه علمیه قم, حضرت آیت الله حائری در قم ماندگار شدم.
آیت الله مرعشی در آن زمان فرمودند: شصت سال است كه هر روز من اول زائـــر حضرتم.
ـ عنایت حضرت به زوار مرقدش
آقای شیخ عبد الله موسیانی نقل كردند از حضرت آیت الله مرعشی نجفی: كه شب زمستانی بود كه من دچار بی خوابی شدم; خواستم حرم بروم, دیدم بی موقع است, آمدم خوابیدم و دست خود را زیر سرم گذاشتم كه اگر خوابم برد خواب نمانم, در عالم خواب دیدم خانمی وارد اطاق شد «كه قیافه او را به خوبی دیدم ولی آن را توصیف نمی كنم» به من فرمود: سید شهاب! بلند شو و به حرم برو; عده ای از زوار من پشت در حرم از سرما هلاك می شوند, آنها را نجات بده.
ایشان می فرمایند: من به طرف حرم راه افتادم, دیدم پشت در شمالی حرم (طرف میدان آستانه)عده ای زوار اهل پاكستان یا هندوستان(با آن لباسهای مخصوص خودشان) در اثر سردی هوا پشت در حرم دارند به خود میلرزند, در را زدم, حاج آقا حبیب (كه جزء خدام حضرت بود) با اصرار من در را باز كرد, من از مقابل و آنها هم پشت سر من وارد حرم شدند وآنها در كنار ضریح آن حضرت مشغول زیارت و عرض ادب بودند; من هم آب خواستم و برای نماز شب و تهجد وضو ساختم.
ـ عنایت حضرت به زائر برادر
آقای شیخ عبد الله موسیانی نقل می كند: كه ما عازم مشهد مقدس بودیم در حالی كه در آنجا به جهت جمعیت زیاد زوار, منزل به سختی پیدا می شد. من با اطلاع از این جهت به حرم حضرت معصومه علیها السلام مشرف شدم و خیلی خودمانی گفتم: بی بی جان ما عازم زیارت برادر شماییم, خودتان عنایتی بفرمایید. ما عازم مشهد شدیم,دیدیم منزل بسیار كمیاب است نزدیك حرم از تاكسی پیاده شدیم, ناگهان دیدم جوانی از داخل كوچه به طرف من آمد و به من گفت: منزل می خواهید؟ گفتم: بله, گفت دنبال من بیا با او رفتم مرا داخل خانه اش برد, اطاف بزرگ و خوبی را به ما داد, ما وقتی در آنجا مشغول جابجایی وسایل بودیم, خانم ایشان ما را برای نهار دعوت كرد, بعد از تشرف به حرم و زیارت و نماز, نهار را با آنها خوردیم.
صبح روز بعد, خانم از ما سوال كرد: شما چند روز در اینجا هستید؟ گفتم ده روز. گفت ما به تهران می رویم, این كلید خانه, هر وقت كه خواستید بروید, كلیدرا بدهید به همسایه ما آقای رضوی (یا رضوانی).
گفتم كرایه منزل چه می شود؟ گفت ما صحبت آن را كرده ایم.
ما خیال كردیم مقصود ایشان صحبت درباره كرایه است با آقایی كه بنا شد كلید را به او بدهیم. چند روزی گذشت كسی آمد در خانه و گفت: من رضوی (یا رضوانی) هستم, شما هر وقت كه خواستید به قم بروید, كلید را پشت آینه داخل اطاق بگذارید و در منزل را ببندید و بروید.
گفتیم: كرایه چه می شود؟ گفت درباره كرایه با من صحبتی نكردند. ده روز ما تمام شد, خواستیم برگردیم, دیدیم بلیط ماشین را باید چند روز پیش تهیه می كردیم و الان تهیه بلیط امكان ندارد, خیلی ناراحت بودیم كه من از صاحب ماشینی(كه در نزدیك منزل ما, ماشین خودش را پارك می كرد و در مسیر ((تهران - مشهد)) مسافر جا به جا می كرد) خواستم ما را هم با خودش تا تهران ببرد. او گفت: من فردا حركت نمی كنم ولی فردا شما را به قم می فرستم; فردا ما را تا گاراژ ماشین برد و رفت به مسوول دفتر گفت: اینها از ما هستند و می خواهندبه قم بروند, او هم موافقت كرد و در بهترین جای ماشین به ما تعداد صندلی مورد نیازمان را داد و ناباورانه ((حضرت معصومه)) وسیله برگشت مان را هم مانند ((منزل در مشهد))فراهم كرد.
احسان | 12:33 - سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388
+ |
منوي اصلي
خانه
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

اینجانب احسان جوکار متولد 1370 با توکل به خدا در این سایت شروع به فعالیت کردم تا دوستان و همشهریان گرامی بتوانند از این مطالب استفاده ی لازم را ببرید چون من یکی از خادمان اهل البیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)هستم وظیفه ی خود می دانم که سهمی در این خدمتگذاری داشته باشم.

ساير امکانات


تمامي حقوق محفوظ مي باشد!

www.BABOLELM.com